من روز شنبه 22 می 2010 بطرف کابل میرفتم . سرک از منطقه کوتل شیبر از دهن قوچنگی بطرف کابل الی دهن بوتیان در حدود 16 کیلو متر میباشد بسیار خراب میباشد از دهن قوچنگی بطرف بامیان کار جریان دارد واز دهن بوتیان هم بطرف کابل کار کم و بیش جریان دارد این منطقه خود کوتل شیبر کار از سال گزشته تا به حال توقف و سرک بسیارخراب میباشد بهار سپری میشود و3 ماه بعد کوتل شیبر یخ میشود و امکان کار کردن هم مشکل میباشد ودولت مرکزی و یا دولت محلی هیچ کدام عمل در باره این سرک از خود نشان نداده است . انشرکت که قرار داد نموده بود چرا کار توقف شده است مردوم که در مناطیق دور دست زندگی میکند از تمام امتیازات محروم باشد حطا سرک که قرداد میشود که بسازد آنهم کارش توقف میکند .
کل نماهای صفحه
۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
مرگ مادرم
یگ سال ازمرگ مادرم میگزرد. من یک سال قبل در بامیان در محل که کار میکردم که زنگ تلفن ساعت 10/30 دقیقه شب بود من تازه خواب رفته بودم که زنگ تلفن بصدا درآمد من خواب آلود گوشی را برداشتم که پسر کاکایم از ان طرف سلام واحوال پرسی نمود من از همه اولتر صحت مادر خودرا پرسان نمودم .چونکه مادرم مریض بود 20 روز پیش مادرم خیلی حالش بد بود و به شفاخانه بامیان که یک شفاخانه وجود دارد از ولسوالی شبر آوردم چند روز مادرم بستری بودند من همه روزه که قانون پای بازها از ساعت 12 نیم الی 1.30 دقیقه میتوانیست که مریض خودرا بیبند من امدم کباب و نوشیدنی سرد باخود آوردم چونکه خواهرم از مادرم داخل شفاخانه مراقبت میکرد من این غذارا برای خواهرم آوردم خواهرم غذارا یکطرف گزاشت میل بخوردن نداشت من برایش گفتم که غذا سرد میشود نوش جان کنید و برایم گفت که اشتها ندارم و در پهلوی بستر مادرم یک مریض دیگر بود و غذارا برای پای باز آن مریض داد ولی حال مادرم بهتر بود وخواهرم اندوحناک معلوم میشود وقت ملاقات تمام شد من از مادرم خدا حافیظی گرفتم مادرم دست خودرا دراز کرد صورتم را بوسید گفت برو بچیم خدا حافیظ.من از اطاق خارج میشودم که خواهرم همرای من بیرون امد و برایم گفت که سر داکتر برایم گفت که مادر شما سرطان دارد خوب نمیشود من جگر خون شدم ومن خواهر خودرا دلداری میدادم و گفتم که خیر باشد من از داکتر ریضا میپرسم من برای داکتر ریضا زنگ زدم که آمد بعد از احوال پرسی من حال مریضی مادر خودرا پرسان کردم وداکتر ریضاه هم برایم گفت که معاینه ما مریضی مادر تان را سرطان تشخیس داده است شما یگبار به شفاخانه کیور در کابل ببرید من امدم در محل کار خود رخصتی گرفتم وبه برادر خود در کابل زنگ زدم که موتر خودرا بیار که مادرم را به کابل ببریم من ساعت 2:00 بعد از ظهر بطرف شیبر آمدیم که ساعت 900 شب برادرم امد و صبح وقت بطرف کابل امدیم آنروز را در نزد داکتر نرفتیم صبح رفتیم در منطقه دارالمان در شفاخانه کیور ومارا در کلنیک مراجیعه نمود کلنیک در قلعه بختیار بود من امدم که داکتران میگوید که شما روز یگشنبه بیاید من پنج شنبه رفته بودم موقع بازگشت یگ نفر مسلح رادیدم که محافیظ این کلنیک است بنظر آشنا خورد همان طور صدا زدم که جمال وانهم بسویم امد ومرا درست نمیشناخت پدرم بیرون بود وشناخت خدا خیرش بدهد همرای من امد نزد داکتر و گفت که این مریض از آشنایان من است از راه دور امده داکتر قبول کرد مریض را معاینه کرد و اکثری ولابرتوار را هم تمام شد و به شفاخانه مراجیعه نمود در شفاخانه ساعت غذا خوری بود من منتظیر در دهلیز نشسته بودم که مادرم گفت من گرسینه شدم داخل شفاخانه یک کانتین بود رفتم آب میوه و کیک آوردم مادرم به اشتها تمام نوش جان کرد منتظیر بودم که یک زن خاریج آمد من رفتم سلام کردم و شکایت از داکتران کردم و گبف که من زود روان میکنم به زبانش کمکم میفهمیدم داکتر امد نتیجه بامیان را برایم گفت من گفتم که جای دیگر علاج دارد مثل در هندوستان ببرم داکتر گفت نه چند روزی در پیش شما مهمان است بروید امدم خانه دو روز بعد به وطن امدم . خوب زنگ تلفن پسر کاکایم که امد و بریم گفت که حال مادر تان خوب نیست فردا بیاید خدا حافیظی کرد من به کابل به برادر خود تلفن کردم و برایم گفت که من خبر شدم که مادر به ریضای خدا رفتند. من ساعت 12 شب با موتر سیکل روان شدم هرچند همکارهایم ممانعت کردند که صبح برو من نتوانیستم آمدم به خانه که همه جمع استند و مادرم در وسط خانه خوابیده است وهیچ صدای نمی آید وصورتم را مثل همیشه بوسه نمیزندمن بدون اختیار اشکانم جاری شد مدت اشک ریختم وبعدا وضو گرفتم و به تلا وت قران مشغول شدم
درست در 5 جوزا که برابر است 26 Mayچند روز به سالروز مادرم باقی نمانده است که من رخصت گرفتم که سالروز مرحوم مادرم را تجلیل کنم .ای مادر دلسوز خبر نداری از من *ایا که کند قبر که دوزد کفن من
.
عکس مادرم و نواسه اش علی سیناه
درست در 5 جوزا که برابر است 26 Mayچند روز به سالروز مادرم باقی نمانده است که من رخصت گرفتم که سالروز مرحوم مادرم را تجلیل کنم .ای مادر دلسوز خبر نداری از من *ایا که کند قبر که دوزد کفن من
.
عکس مادرم و نواسه اش علی سیناه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه
سرک بامیان
کار پخته کاری سرک ولسوالی شیبر. ولایت بامیان که توسط والی بامیان خانم داکتر حبیبه سرابی و دگروال اسپلمون قمندان نیروهای امریکای در بگرام که به تاریخ 3 اسد سال 1388 افتتاح گردیده بود . و به شرکت قرارداد نموده بود . مدت چند وقت به کوتل شبر وصایل که از بیلدوزر و غیره بود کم وبیش آغاز کار نمودند وقتی که برف به باریدن آغاز کرد در فصل خزان آن شرکت ها بار وبیستره خود را جمع کرده رفتند و تا به حالا که مردوم منتظیر میباشد اثر از سرک کاری نیست. مردوم آن قریه که در کوتل شبر زندگی مکند زمین های خودرا سال جاری کیشت نکردند که سرک کار میشود زیرا که زمین های ما خراب میشود امروز که تاریخ 22 ثور 1389 میباشد همانطورسرک به حال خود باقی مانده است نه دولت درباره این سرک کدام عمل از خود نشان داده است. و نه کدام شرکت آمده است که به کار شروع کند این کار بمثل بازیچه کودکان شباهت دارد. امید وارم که پخته کاری سرک بزودی شروع شود .
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
واژه های عشق
اشتقاق واژه های عاشق ومعشوق از عشق است.معنای لغوی عشق دوستی ومحبت است. به حد افراط است.ونیز مشتق از عشقه است.که به دور درخت پیچیده و آب آنرا بخورد ورنگ آن را زرد کندوبرگ آنرا بریزد و بعد از مدتی خود درخت را نیز خشک گرداند.عشق چون نیز بکمال خود رسد قوه را ساقیط گرداند و هواس رااز کار بیندازد وطبع را از غذا باز دارد برخی از ترکیبات ساختار دستور عشق عبارتند از جام عشق.شوق عشق.غم عشق.زنگارعشق.قرعه عشق.بازار عشق.غیرت عشق.سلطان عشق.باده عشق.عاشق شدن حرف به شخص زیباه علاقمند شدن نیست.بلکه به معنای باز سازی اجتماع و دید نو از جهان است.عمومآ شاعرانند که عاطیفه وعشق را لابلای واژه های زبانی در فورمل(شکل) و به وسیله خیال ودرد ازعمق دل خود را به قلم در میاورد وتمام درد و غصه خودرا ویگانه محرم راز خود قلم را انتخاب مینماید وبه شعر وغزل میسرایدوبیان میدارد ( اندیشه خلاق)شان در ماهیت حلاجی کرده وارایه میدارداین عشقها اکثرآ برای ایجاد خود به انگیزه وشخص نیاز دارند که حاصل سوز وگداز شاعرانه گردد . و همچنان پیمان. گرفتار عشق گردید که ثمره آن ناکام بوده و شبها همیشه به یاد بود تنها کسی که درد را میکاهید قلم بود که آرام نداشت بروی کاغذ تکان میخورد ودرد دل را به صفحه کاغذ به شعر وغزل ابراز مینمود انسان که به این مرحله برسد باید یگ مونس وهمراز پیدا کند تنها همراز ستاره های آسمان وشب تاریک ومهتاب با روشنای نیمه رنگش. وبعضی اوقات هم از چهره پژمرده خجالت میکشید وچادر سیاه را بر سر میکرد تاریکی شب وسکوتش باهم انس گرفته است.وچون این تنها راه است که به همین منوال زندگی را بگزراند از این عالم فراخ و این همه انسانها یک کسی پیدا نشد که درد دل را از عمق دلش برون آورد ومطالیعه نماید وترمیم کند. و با آن رسیدگی نماید.بعضی ها پیدا میشود چند روز درد دل را کم میکند وبعد رها کرده میرود که از همه بدتر میشود. ولی به همین آروزوی کی شاید کسی پیدا شود و مطالیعه نماید وبه آن رسیدگی کند وزندگی را به رنگ بوی خاص مزین کند . دلیل زنده ماندن به همین دل خوش است. نمیدانم کیی چه وقت وبکجا این اتفاق رخ دهد وهمین فکر وتخیل بقای زنده ماندن را میدهد.=( گناهم چیست جزعشق توروی ازمن چی میپوشی*مگر ای ماه چشم بیگناهم را نمی بینی*ترا صدبار گفتم که غلامت من همین کافیست*فدای یگ سلامت یک کلامت من همین کافیست*نوشتم پخش کردم مهرماندم دست بی گفتار*حیاتم رامماتم را به نامت من همین کافیست*اگر چه ابتیدا عاشقان در عشق هررنگ است*ولی بانام تومن ابتدا کردم همین کافیست)* 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه
برگ گل
از برگ گل کنم نامه ای*برمرغ دل نهادم دانه ای*آنبرگ گل پرپربه آب انداز*نگاه به آب زد خنده مستانه ای*جای مصفا کردم از برایش*درکنج دل نهادم خانه ای*درشب فروزم خود چراغی*بر برتاردل زد آن شانه ای*همه دورجهان راگردم*درگوشه قلب نیافتم خانه ای*دست پاه آزاد نه دربندم*درقلبم گزاشت قفل زولانه ای*به کلامی به سلامی دل نوازد*دور کند رنج همه سالانه ای*پیمان. را بآس اندازد*تا سازد از غم کاشانه ای*
۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سهشنبه
مرگ ازدست خود
۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه
چرا نخندی
یک فکاهی.
بازرگانی به سفرمی رفت. شاگردخودرادرحجره به جای خویش گزاشت.رندان وقلاشان شهر ازبلاهت ونادانی شاگیرد آگاه بودند.کالای دکان را بقیمت های گزاف به نسیه بردند بازرگان چون از سفر بازگشت.چیزی از کالاها بر جای نیافت.از شاگرد پرسید وشاگرد گفت:(همه کالاها رابه بهای گزاف به نسیه فروخته ام)از نام ونشان خریداران پرسید گفت(آنان را نمی شناسم)
بازرگان کاسه ماست برداشت.برسر شاگرد زد خون از صورت شاگردجاری شد سفید ماست وخون با سیاهی صورت شاگردآمیخته منظره مضحکی پدید آورد بازرگان از دیدن این منظره و کار شاگرش به خنده افتاد.
شاگردگفت.چرانخندی حساب سودهایت رامی کنی.
بازرگانی به سفرمی رفت. شاگردخودرادرحجره به جای خویش گزاشت.رندان وقلاشان شهر ازبلاهت ونادانی شاگیرد آگاه بودند.کالای دکان را بقیمت های گزاف به نسیه بردند بازرگان چون از سفر بازگشت.چیزی از کالاها بر جای نیافت.از شاگرد پرسید وشاگرد گفت:(همه کالاها رابه بهای گزاف به نسیه فروخته ام)از نام ونشان خریداران پرسید گفت(آنان را نمی شناسم)
بازرگان کاسه ماست برداشت.برسر شاگرد زد خون از صورت شاگردجاری شد سفید ماست وخون با سیاهی صورت شاگردآمیخته منظره مضحکی پدید آورد بازرگان از دیدن این منظره و کار شاگرش به خنده افتاد.
شاگردگفت.چرانخندی حساب سودهایت رامی کنی.
۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه
انصاف دهید
قیصه یگ پسر و یگ دختر در ولایت بامیان. قریه آقه رباط.
چند روزقبل من سفر داشتم در ولسوالی کهمرد در منطقه آقه رباط یک داستان دو جوان ناکام را شنیدم واقیعآ اشک در چشمانم جاری شد. یگ مرد بسن 60 ساله بود چند دقیقه در آنجا توقف داشتیم. مرد در آنجا مشغول کاربود من از موتر پاین شدم. که چند دقیقه هوای تازه استشمام نمایم . من نزد آن مرد رفتم نزدیک رفتم سلام کردم و از آن مردوم که در آن منطقه زندگی میکردند سوال نمودم وبعد چیز گفت که مرا تکان داد یگ جای را نشان داد که تقریبآ 1 کیلو متر از آبادی دور این داستان را برای من گفت که در این جا یگ قبر از دو نفر میباشد من سوال نمودم چطور است برایم قیصه اش را شروع نمود.در زمان دولت کمونیست که در مرکز بامیان حکومت داشت ولی این منطقه بدست مخالف دولت آنوقت بودیگ پسر ویگ دختر باهم دوست بودن و پدر آنپسر چند بار خواستگاری آن دختر رفت ولی متآسفانه جواب رد شنیدند. و کسی دیگر بخواستگاری دختر رفت و پدر دختر قبول نمود که دختر خودرا به پسر تو به زنی دادم ولی دختر قبول نمیکرد پدر دختر دختر خودرا لد کوب نمود که بالای گپ من گپ میزنی دختر گفت من قبول ندارم خودرا خواهم کشت.پدر دختر اعتنای نکرد.شیرنی خوری که یگ رسم میباشد شیرنی خوری کردند ولی دختر چاره پیدا کند به آن پسر که دوست داشت پیغام داد بیا که من کار دارم. پسر آمد در نزد دختر و گفت تو میدانی که من آن پسر که من نام زاد شدم قبول ندارم .حالا دو راه در نزد من باقی مانده است که یکی از این دوراراه را یکش را انتخاب نمایم یا فرار همرای تو ویا خود را میکشم . پسر بجواب دختر گفت من به تصمیم شما احترام میکنم هرراه را که شما قبول کنید من قبول مکنم اگر بمیرید من هم میمرم اگر بروید من آماده رفتن استم هردو تصمیم گرفتن از آقه رباط رفتن به مر کز بامیان عقد کردند ودر نزد والی آنوقت تمام ماجرارا برایش گفتن والی یک خانه وتمام لوازیم مختصری برایش فراهم نمود و خود پسر را یگ وظیفه برایش داد چند روز سپری شد که موسفیدان قریه آقه رباط در مرکز بامیان آمدند در نزد والی درخواست نمودند که این پسر ودختر را بمن بدهید که پس ببریم در انجا ه عروسی شان را بکنیم دوباره در نزد شما روان میکنم ولی پسر قبول نداشت بهر طور شد اندو را آوردند در منطقه آقه رباط. از قریه کمی دور تر مردوم جمع بودند و همه صلاح بدست شان تا اینکه نزدیک شود یک نفر صدا زد که دور شوید از نزد آن پسر همه دور شدند ان شخصی که صدازد دوید با کلشینکوف بالای آن فیر نمود دختر دوید خودرا در بالای پسر انداخت هردو جان را به جانان تسلیم نمودند. واقیعآ یگ داستان غم انگیز بود برای من . سرنوشت لیلی ومجنون داشت . روح شان شاد باد یادش گرامی.
چند روزقبل من سفر داشتم در ولسوالی کهمرد در منطقه آقه رباط یک داستان دو جوان ناکام را شنیدم واقیعآ اشک در چشمانم جاری شد. یگ مرد بسن 60 ساله بود چند دقیقه در آنجا توقف داشتیم. مرد در آنجا مشغول کاربود من از موتر پاین شدم. که چند دقیقه هوای تازه استشمام نمایم . من نزد آن مرد رفتم نزدیک رفتم سلام کردم و از آن مردوم که در آن منطقه زندگی میکردند سوال نمودم وبعد چیز گفت که مرا تکان داد یگ جای را نشان داد که تقریبآ 1 کیلو متر از آبادی دور این داستان را برای من گفت که در این جا یگ قبر از دو نفر میباشد من سوال نمودم چطور است برایم قیصه اش را شروع نمود.در زمان دولت کمونیست که در مرکز بامیان حکومت داشت ولی این منطقه بدست مخالف دولت آنوقت بودیگ پسر ویگ دختر باهم دوست بودن و پدر آنپسر چند بار خواستگاری آن دختر رفت ولی متآسفانه جواب رد شنیدند. و کسی دیگر بخواستگاری دختر رفت و پدر دختر قبول نمود که دختر خودرا به پسر تو به زنی دادم ولی دختر قبول نمیکرد پدر دختر دختر خودرا لد کوب نمود که بالای گپ من گپ میزنی دختر گفت من قبول ندارم خودرا خواهم کشت.پدر دختر اعتنای نکرد.شیرنی خوری که یگ رسم میباشد شیرنی خوری کردند ولی دختر چاره پیدا کند به آن پسر که دوست داشت پیغام داد بیا که من کار دارم. پسر آمد در نزد دختر و گفت تو میدانی که من آن پسر که من نام زاد شدم قبول ندارم .حالا دو راه در نزد من باقی مانده است که یکی از این دوراراه را یکش را انتخاب نمایم یا فرار همرای تو ویا خود را میکشم . پسر بجواب دختر گفت من به تصمیم شما احترام میکنم هرراه را که شما قبول کنید من قبول مکنم اگر بمیرید من هم میمرم اگر بروید من آماده رفتن استم هردو تصمیم گرفتن از آقه رباط رفتن به مر کز بامیان عقد کردند ودر نزد والی آنوقت تمام ماجرارا برایش گفتن والی یک خانه وتمام لوازیم مختصری برایش فراهم نمود و خود پسر را یگ وظیفه برایش داد چند روز سپری شد که موسفیدان قریه آقه رباط در مرکز بامیان آمدند در نزد والی درخواست نمودند که این پسر ودختر را بمن بدهید که پس ببریم در انجا ه عروسی شان را بکنیم دوباره در نزد شما روان میکنم ولی پسر قبول نداشت بهر طور شد اندو را آوردند در منطقه آقه رباط. از قریه کمی دور تر مردوم جمع بودند و همه صلاح بدست شان تا اینکه نزدیک شود یک نفر صدا زد که دور شوید از نزد آن پسر همه دور شدند ان شخصی که صدازد دوید با کلشینکوف بالای آن فیر نمود دختر دوید خودرا در بالای پسر انداخت هردو جان را به جانان تسلیم نمودند. واقیعآ یگ داستان غم انگیز بود برای من . سرنوشت لیلی ومجنون داشت . روح شان شاد باد یادش گرامی.
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
من کنارت
یک شبی مجنون نمازش را شکست*بی وضو درکوچه لیلاه نشست*عشق آنشب مست مستش کرده بود*فارغ از جام الستش کرده بود*گفت یارب از چه خارم کرده ای*بر صلیب عشق دارم کرده ای*خسته ام زین عشق دل خونم نکن*من که مجنونم تو مجنونم نکن*مرد این بازیچه دیگر نیستم*این تو ولیلاه ی تو من نیستم*گفت ای دیوانه لیلای تو منم*در رگ..پنهان پیدایت منم*سالها با جور لیلاه ساختی*من کنارت بودم نشناختی*
۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سهشنبه
درد تو
ای درد توآرام دلمن*ای نام تو الهام دل من*یاد تو سرانجام دل من*از مهرتو پرجام دل من*وصلت زجهان کام دل من*دانی تو که من بیمار تو ام*دل سوخته گفتار تو ام*جان باخته رفتار تو ام*تویار منی من یار تو ام*من منتظر دیدار تو ام*من عشق ترا پنهان نکنم*پیمان تراویران نکنم*باغیر تو من پیمان نکنم*بهر تو دریغ از جان نکنم*جان بخشمت وافغان نکنم*

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
سال نو 1389 مبارک
سال نو 1389 را برای همه دوستان مبارک باد میگویم:
ای خوشا باشدمرا در گوشه بوستانکی*کوزه پر آبکی و سفره پر نانکی*از کتاب شاعرانتیک دوتا دیوانگی*زان سپس خوش بودنت با دلبر جانانکی*شاد من از وصالت فاریغ از هجرانکی*نازنین مهوش ات گل پیکر شیرین لب ات*دلبر خوش صحبتت دلدار سیمن در قدت*رویکش چن روزک وگیسویکش همچون شبت*کم کمک گفتم به آواز سوزهجران مطلبت*
ای خوشا باشدمرا در گوشه بوستانکی*کوزه پر آبکی و سفره پر نانکی*از کتاب شاعرانتیک دوتا دیوانگی*زان سپس خوش بودنت با دلبر جانانکی*شاد من از وصالت فاریغ از هجرانکی*نازنین مهوش ات گل پیکر شیرین لب ات*دلبر خوش صحبتت دلدار سیمن در قدت*رویکش چن روزک وگیسویکش همچون شبت*کم کمک گفتم به آواز سوزهجران مطلبت*
شوخ دردانه
دلدار بمن گفت چرا غمگینی*در بند کدام دلبرک شیرینی*برجستم آهینه بدستش دادم *گفتم که در آهینه کی را میبینی*نمیپرسی نام من*نمی شوی رام من*نرگیس فتان تو*نمیدهد رام من*خال لبت دانه و*زلف توشد دام من*دلبر به دلم بسی ستم کردوگریخت*شوخ دردانه*رنجید مرا اسیر غم کرد وگریخت*یار نازدانه*پروانه غم ام شنید لرزان شد سوخت*آهو رخ من بدیدورم کردوگریخت:۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
بز بشهر
روزی در قریه دور از شهر یک فامیل ذندگی میکرد و یگ بز داشت و از شیر ان استفاده میکرد روز خودرا میگزراند و بز دیگر شیر نمیداد زنش گفت برو این بز را بفروش واز پولش مقداری آرد وروغن بیاور مرد گپ زن خودرا قبول کرد بز را گرفت در نزد بایسکل خود آمد بز را همرای باسیکل گرفته آمد نزدیک شهر به یگ مرد رسید آن مرد از شوخی گفت برادر بز را به داخل شهر نمی ماند. صاحب بز گفت خودم را هم نمیماند گفت خودت را میماند صاحب بز فکر نمود و بز را در پشت خود بست در بالای باسیکل سوار شد گفت حالا که بز را نمیرود من در بالی باسیکل استم اگر کسی دیگر پرسان کند میگویم چشم شما بز است:
۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه
دیگر گول ترا نمیخورم.
ابلهی ریسمانی به خر خود بسته. سرریسمان را گرفته و خود از پیش می رفت. عیاری آمد ریسمان را ازسر خر باز کرد خررا به رفیق خودداد و ریسمان را به سر خود بست. چند دقیقه که گزشت. سرفه کرد.
صاحب خر به عقب برگشت عوض خر آدمی را به ریسمان دید.
گفت( خر من په شد؟) گفت . من همانم!
چون به مادر خود بی ادبی کرده بودم.در حق من نفرین کرد.خدا مرا خر نمودحالا دل مادربه حالم سوخت.دوعا کرد دوباره بصورت آدمی در آمدم.
صاحب خر. ریسمان خودرا باز کرد و از او عذر خواست که من نمیدانستم ومدتهااز تو بار کشیدم وبر پشت سوار شدم امیدوارم که از تفصیرمن بگزری.
چند روز بعد در میان مال فروشان خر خودرا دید که میفروشند.پیش آمد وسر به گوش خر گزاشت وگفت!ای بیشرم باز در حق مادرت چه بی ادبی کرده ای که خر شده ای؟ دیگر گول ترا نمیخورم واگر مفت هم بدهند تو را نمی خرم:
صاحب خر به عقب برگشت عوض خر آدمی را به ریسمان دید.
گفت( خر من په شد؟) گفت . من همانم!
چون به مادر خود بی ادبی کرده بودم.در حق من نفرین کرد.خدا مرا خر نمودحالا دل مادربه حالم سوخت.دوعا کرد دوباره بصورت آدمی در آمدم.
صاحب خر. ریسمان خودرا باز کرد و از او عذر خواست که من نمیدانستم ومدتهااز تو بار کشیدم وبر پشت سوار شدم امیدوارم که از تفصیرمن بگزری.
چند روز بعد در میان مال فروشان خر خودرا دید که میفروشند.پیش آمد وسر به گوش خر گزاشت وگفت!ای بیشرم باز در حق مادرت چه بی ادبی کرده ای که خر شده ای؟ دیگر گول ترا نمیخورم واگر مفت هم بدهند تو را نمی خرم:
۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سهشنبه
سیه روز
کیم من عاشق سرگشته یی آواره ازکویش*اسیری نا امیدی بسمیل پیکان ابرویش*ندیدم اشک و آه حسرت ورنج ندامتها*سیه روزی پریشان خاطری آشفته چون مویش*بیاد ترک چشمش ترک عیش خانمان کردم*چومجنون رهسپاردشت غم دنبال آهویش*چمال بیزوالش آیت صدق و صفا باشد*جهان بیند جمال خویش در آهینه رویش*غمینم.خسته ام.سرگشته ام.درمحنت ورنجم*نمی بینم پریشان ترزخود در جعد گیسویش*کلام آتشینت( )زان شعله میبارد*که طبعت آشنای میکند باشعله خویش
۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه
در حصار غم
میکند افتاده تر افتاده را----در حصار غم کشد آزاده را---باز در این گیرودارچرخ پیر---پرزنم در دام چون مرغ اسیر----زخم ها سینه را کاری کند----اشکهای بسته را جاری کند-----میکند هر جا دل غمگین سراغ---تا گزارد داغ را بالای داغ----چرخ صیاد یست . صید دل کند---تا بتیر دردو غم بسمیل کند---بار غم بر دوش خود بردم بسی---تیر مأ یوسی بدل خوردم بسی----گنج دل بادست غم تاراج شد---تیر غم را قلب من آماج شد---کس مبادا این چنین زاریکه من---با دل پرداغ افگاریکه من---سینه ام گلدوز است ازداغ جفا----من جلو رنج مصیبت از قفا---بار صدها دردوغم بردوش من---جامه غم زینت آغوش من---جای گل هر لحظه خار آید بچشم---داغ دل جوش بهار آید بجشم---آنچه رنگین ساخت رخسار من است----آنچه کاسد کرد بازار من است:
۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه
داشتم
حسرتا با وجد ومستی ها جهانی داشتم-----شعله بنهفته در نطق و بیانی داشتم-----
چون هزارازدرد الفت داستانی داشتم----یادایامی که در گلشن فغانی داشتم------
در میان لاله و گل آشیانی داشتم------
روزگاری پیش آن مه پیکر سیمین عذار------بود بیرون از کفم یکسر زمام اختیار---
گشتمی سیماب سان از سوز وصلش بیقرار----گرد آنشمع طرب میسوختم پروانه وار---پای آن سروروآن اشک روانی داشتم----
گرچه عشقش دشمن تشریف عقل و هوش بود-----جمله اعضایم به بزم اوسرا پا گوش بود-----نیشها میدیدم اما در نگاهم نوش بود-----آتشم در جان ولی از شکوه لب خاموش بود---عشق را ازاشک حسرت ترجمانی داشتم---
تا که اوراق دلم را لطف او شیرازه بود-----از نشاط وصل ما در هر کجا آوازه بود----زانکه ماراناز ونوش و عیش بی اندازه بود---در خزان با سرو و نسرینم بهار تازه بود----در زمین با ماه سیاره آسمانی داشتم---
همچو بلبل می سرودم مست در صحن چمن----بی خبر بودم زدنیای غم ورنج و محن----نیست هرگیز از حقیقت دور مارا این سخن----درد بی عشقی زجانم برد طاقت ورنه من-----داشتم آرام تا آرام جانی داشتم----
۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه
زمزمه باران
موسقی امشب زمزمه باران است اینجا صدایش را بهتر میشنوم چشمانم را خواب گرفته اما دلم بیداری میجوید میخواهم باز هم پزیرای باران باشم ومیخواهم بصدای باران گوش کنم دوست دارم من هم همرای باران ببارم: اگر از غم ناله وافغان نکنم پس چکنم------درددل به محبان نکنم پس چکنم------پرده چشم من از نفس رخش خالی شد-----اشک را زیور چشمان نکنم پس چکنم-----در شهر مرا مونس و هم ناله دلخواه------به خود قیصه هجران نکنم پس چکنم-----دستگیری نکند کس زمن خسته------روا نا آشنای به فقران نکنم پس چکنم-----شهر وندان همه بر ظاهر ما میبیند-----رنگ بر موی پریشان نکنم پس چکنم-----همچو یوسف بروفشند به بازار مرا-----شکوه و گیله ز اخوان نکنم پس چکنم::
۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه
واژه های از عشق
اشتراک در:
پستها (Atom)









