کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

محافظ والی

امروز ساعت 8 صبح بود من امروز تقریبآ ساعت 540 دقیقه صبح بدفتر که کار میکنم آمدم زیرا به این کم پون یک دفر دیگر نو آمده است بنام ASGP که برای تقویت کارمندان دولت را پیش مبرد. خوب هردفترو شاید تمام دفتر های ملل متحید همین قوانین را داشته باشد. که هر موتر از بیرون می آید چک نماید. موتر والی پشت دروازه بیرون میرسد و گاردهای امنیتی داخل کمپون آهینه که بدستش بود که اطراف موتر را چک کند دریور والی آرن میکند که چک نکن همین که آرن میکند سربازان والی میدود نزدیک است که گاردهای امنیتی را لد وکوب نماید که دیگر مردوم آنجا بود  نمیگزارد که لد کند وموتر والی داخل کمپون میشود.
خوب آیا این چک نمودن کار خوب است یا بد که یک مقام دولت داخل موتر نشسته این کار میشود ولی هچی نمیگوید به سربازان خود.

دلم تنگ شده

امروز دلم بسیار تنگ شده است و حرفهای دلم را در اینجا مینوسم :

سلام بر تو ای عزیز من* بر شهر کو دشت تو

بر مسلمان هندو هم کیش تو همه خوبان سجده کند در پیش تو

کلی بیگانه و هم خویش تو* {پیمان}میرود از پیش تو*

تا بماند غصه اندر دل ریش تو*

دور گشتی تو زمن* کردی تو غم خواری*

در مریضی تو پرستاری *جانم بفـــدا که تو آی*

پرسیش احوال مای* تو اجازه داری* حالا کی استی تو بمن*

همه وقت استم بفکر تو *من نشدم نصیب تو*

او هست حبیب تو* دیگری هم خطیب تو* اما چشم کور شد زمن*

به من بیگانه گفتی* سخن راست نگفتی*

چشم زمن تو دوختی* یگبار تو شگفتی*

عاقلانه نگفتی *{پیمان} رنجیدی زمن*



رحمت بر تو یار باوفا بودی* حالا گم شده آن خصلت تو*

از گپت رنجاندی مرا* من که بودم پیش خدمت تو*

چون بودیم باهم شیر شکر* شیرنی ها گم شد ازخصلت  تو*

تو نداری مرا هیچ به خیال* {پیمان}دارد انتظار صحبت تو

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

یک سخن

موسيقي ابتدا و انتهاي زبان است، همان گونه كه احساسات، ابتدا و انتهاي عقل است. افسانه، آغاز و پايان تاريخ است و عشق، شروع و ختم شعر.((
اينكه آدميان از درسهاي تاريخ چيزي فرا نمي گيرند مهمترين درسي است كه تاريخ بايد به ما بياموزد.((

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

عروسی در بامیان

سلام دوستان بفرموده آقای نظری وضع دانشجورا بیبن به چی حالت مشقت بار اقتصادی به درس خود ادامه میدهد .
ولی بعضی ها مصرف بیجاه را به چی حد افراد میکند.
از عروسی کی چند روز قبل در بامیان برگزار شده بود من هم دعوت بودم که داماد یکی از آشنایان ما است من شب بادسته از رفیقان خود ساعت 8 شب بطرف خانه داماد میرفتیم که در مسیر راه یکی دیگر از دوستان ما پیدا شد که تقریبآ میزبان بود و برای ما گفت که شما نان را به خانه میخورید یا به کمپ میروید همان کمپ نزدیکی خانه اش قرار داشت که چند روز قبل آمادگی گرفتند بسیار یک کمپ کلان بود و برای هنر مندان یک جای مشخص را تخت بالا درست کرده بود. مایان رفتیم به خانه نان را صرف کردیم آمدیم داخل کمپ که (میر مفتون) با دو نفر همکارش مجلس را از صدای بلندش گرم نموده بود و دیگر مردوم تماشا چی به نوبت به رقص می آمدند من از کسی سوال نمودم که چقدر پول برایش میدهد به این هنر مند و گفت 1600دالر امریکای  میدهد سه موتر رفتند به جبل سراج این هارا آوردندو مصرف رفت وآمد ش هم بدوش داماد میباشد و میخواهد که فردا به بند امیر برود مصرف بند امیر را هم داماد بپردازد ومردوم تماشاچیان پول بالای سر بازیگران می پاشاند وپول هارا هم جمع کرده به هنرمندان میدهد مردوم ما باید فکر کند کی این پول ها که مصرف میکند واقیعآ درست مصرف کرده یا خیر با ید توجه کند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

حیف

قسمتم را کرده گردون دیده خونبار حیف*لاله سان خون شد دلم از حسرت دیدار حیف*نقص پیمان میکند آن سنگ دل تکرار حیف*در شبی صد داغ بر دل مینهد دلدار حیف*سوختم از پردهبازیهای آن عیار حیف

رادیو سیار


سلام دوستان با تشکر از آقای نظری من صبح اولین کار که میکنم وبلاگ را چیک میکنم امروز صبح که آمدم گزارش را در وبلاگ  آقای نظری دیدم واقیعآ خوشحال شدم که آقای مهدی مهرآین مدیر مسول این رادیو سیار میباشد برای آقای مهدی مهرآین تبریک میگویم زیرا بتواند یک خدمت برای مردوم خود بکند موفقیت بیشتر آروزودارم.
براي آدم هاي مصمم و جدي هميشه وقت و فرصت فراهم است.

عشق


عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند ..

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

از کجا فهمیدید. فکاهی.

چون خسته گی دور شود یک فکاهی .
در سالن غذا خوری مشتری گفت: من گفتم برایم جوجه بیاور شما مرغ پیر آوردید.)
مدیر گفت شما از کجا فهمیدید که این مرغ پیر است؟
گفت از دندان. گفت مرغ که دندان ندارد. )
گفت . ولی من که دارم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

درست کار


كسي كه خود درستكار است، نياز به امر كردن ندارد و كارش بدون فرمان هم پيش مي رود. اما كسي كه خود درستكار نيست، اگر هم فرمان بدهد، نخواهند شنيد


هنگام آموختن راه رفتن، اگر زمين نخوريد، بلند شدن را ياد نمي گيريد

افرادي كه آنقدر ديوانه هستند كه گمان مي‌كنند مي‌توانند دنيا را دگرگون سازند، همان‌هايي هستند كه اين كار را انجام مي‌دهند

خودخواهي فكري و مادي، هر دو به يك اندازه زشت و ناپسند هستند

انسان هاي آزاده، دل شكسته و پر غرور، خود را از تيررس نگاه ديگران پنهان مي كنند

تكبر، زاييده قدرت مادي است و فروتني، زاييده ضعف معنوي

تكبر، آسانترين راه براي از بين بردن سرافرازي ها است

هايي كه هميشه از خود راضي و خشنودند، همواره آماده اند كه انتقام بگيرند

همه‌ي ما بايد شاگردان مكتب كارهاي نادرست ديگران باشيم

آن كه در شناخت سرچشمه هاي كهن استاد شده است، سرانجام به جست و جوي چشمه هاي آينده و سرچشمه هاي تازه بر مي خيزد

بدترين پاداش يك استاد اين است كه دانشجويانش تا ابد شاگرد وي باقي بمانند

با سپردن خود به دست يك مربي آگاه، نه تنها ناتوان‌تر نمي‌شوي، بلكه احساس توانمندي

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

کوتل شیبر

من روز شنبه 22 می 2010 بطرف کابل میرفتم . سرک از منطقه کوتل شیبر از دهن قوچنگی بطرف کابل الی دهن بوتیان در حدود 16 کیلو متر میباشد  بسیار خراب میباشد از دهن قوچنگی بطرف بامیان کار جریان دارد واز دهن بوتیان هم بطرف کابل کار کم و بیش جریان دارد این منطقه خود کوتل شیبر کار از سال گزشته تا به حال توقف و سرک بسیارخراب میباشد بهار سپری میشود و3 ماه بعد کوتل شیبر یخ میشود و امکان کار کردن هم مشکل میباشد ودولت مرکزی و یا دولت محلی هیچ کدام عمل در باره این سرک از خود نشان نداده است .  انشرکت که قرار داد نموده بود چرا کار توقف شده است مردوم که در مناطیق دور دست زندگی میکند از تمام امتیازات محروم باشد حطا سرک که قرداد میشود که بسازد آنهم کارش توقف میکند .  

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

مرگ مادرم

 یگ سال ازمرگ مادرم میگزرد. من یک سال قبل در بامیان در محل که کار میکردم که زنگ تلفن ساعت 10/30 دقیقه شب بود من تازه خواب رفته بودم که زنگ تلفن بصدا درآمد من خواب آلود گوشی را برداشتم که پسر کاکایم از ان طرف سلام واحوال پرسی نمود من از همه اولتر صحت مادر خودرا پرسان نمودم .چونکه مادرم مریض بود 20 روز پیش مادرم خیلی حالش بد بود و به شفاخانه بامیان که یک شفاخانه وجود دارد از ولسوالی شبر آوردم چند روز مادرم بستری بودند من همه روزه که قانون پای بازها از ساعت 12 نیم الی 1.30 دقیقه میتوانیست که مریض خودرا بیبند من امدم کباب و نوشیدنی سرد باخود آوردم چونکه خواهرم از مادرم داخل شفاخانه مراقبت میکرد من این غذارا برای خواهرم آوردم خواهرم غذارا یکطرف گزاشت میل بخوردن نداشت من برایش گفتم که غذا سرد میشود نوش جان کنید و برایم گفت که اشتها ندارم و در پهلوی بستر مادرم یک مریض دیگر بود و غذارا برای پای باز آن مریض داد ولی حال مادرم بهتر بود وخواهرم اندوحناک معلوم میشود وقت ملاقات تمام شد من از مادرم خدا حافیظی گرفتم مادرم دست خودرا دراز کرد صورتم را بوسید گفت برو بچیم خدا حافیظ.من از اطاق خارج میشودم که خواهرم همرای من بیرون امد و برایم گفت که سر داکتر برایم گفت که مادر شما سرطان دارد خوب نمیشود من جگر خون شدم ومن خواهر خودرا دلداری میدادم و گفتم که خیر باشد من از داکتر ریضا میپرسم من برای داکتر ریضا زنگ زدم که آمد بعد از احوال پرسی من حال مریضی مادر خودرا پرسان کردم وداکتر ریضاه هم برایم گفت که معاینه ما مریضی مادر تان را سرطان تشخیس داده است شما یگبار به شفاخانه کیور در کابل ببرید من امدم در محل کار خود رخصتی گرفتم وبه برادر خود در کابل زنگ زدم که موتر خودرا بیار که مادرم را به کابل ببریم من ساعت 2:00 بعد از ظهر بطرف شیبر آمدیم که ساعت 900 شب برادرم امد و صبح وقت بطرف کابل امدیم آنروز را در نزد داکتر نرفتیم صبح رفتیم در منطقه دارالمان در شفاخانه کیور ومارا در کلنیک مراجیعه نمود کلنیک در قلعه بختیار بود من امدم که داکتران میگوید که شما روز یگشنبه بیاید من پنج شنبه رفته بودم موقع بازگشت یگ نفر مسلح رادیدم که محافیظ این کلنیک است بنظر آشنا خورد همان طور صدا زدم که جمال وانهم بسویم امد ومرا درست نمیشناخت پدرم بیرون بود وشناخت خدا خیرش بدهد همرای من امد نزد داکتر و گفت که این مریض از آشنایان من است از راه دور امده  داکتر قبول کرد مریض را معاینه کرد و اکثری ولابرتوار را هم تمام شد و به شفاخانه مراجیعه نمود در شفاخانه ساعت غذا خوری بود من منتظیر در دهلیز نشسته بودم که مادرم گفت من گرسینه شدم داخل شفاخانه یک کانتین بود رفتم آب میوه و کیک آوردم مادرم به اشتها تمام نوش جان کرد منتظیر بودم که یک زن خاریج آمد من رفتم سلام کردم و شکایت از داکتران کردم و گبف که من زود روان میکنم به زبانش کمکم میفهمیدم داکتر امد نتیجه بامیان را برایم گفت من گفتم که جای دیگر علاج دارد مثل در هندوستان ببرم داکتر گفت نه چند روزی در پیش شما مهمان است بروید امدم خانه دو روز بعد به وطن امدم . خوب زنگ تلفن پسر کاکایم که امد و بریم گفت که حال مادر تان خوب نیست فردا بیاید خدا حافیظی کرد من به کابل به برادر خود تلفن کردم و برایم گفت که من خبر شدم که مادر به ریضای خدا رفتند. من ساعت 12 شب با موتر سیکل روان شدم هرچند همکارهایم ممانعت کردند که صبح برو من نتوانیستم آمدم به خانه که همه جمع استند و مادرم در وسط خانه خوابیده است وهیچ صدای نمی آید وصورتم را مثل همیشه بوسه نمیزندمن بدون اختیار اشکانم جاری شد مدت اشک ریختم وبعدا وضو گرفتم و به تلا وت قران مشغول شدم
درست در 5 جوزا که برابر است 26 Mayچند روز به سالروز مادرم باقی نمانده است که من رخصت گرفتم که سالروز مرحوم مادرم را تجلیل کنم .ای مادر دلسوز خبر نداری از من *ایا که کند قبر که دوزد کفن من


.
عکس مادرم و نواسه اش علی سیناه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

سرک بامیان

کار پخته کاری سرک ولسوالی شیبر. ولایت بامیان که توسط والی بامیان خانم داکتر حبیبه سرابی و دگروال اسپلمون قمندان نیروهای امریکای در بگرام که به تاریخ 3 اسد سال 1388 افتتاح گردیده بود . و به شرکت قرارداد نموده بود . مدت چند وقت به کوتل شبر وصایل که از بیلدوزر و غیره بود کم وبیش آغاز کار نمودند وقتی که برف به باریدن آغاز کرد در فصل خزان آن شرکت ها بار وبیستره خود را جمع کرده رفتند و تا به حالا که مردوم منتظیر میباشد اثر از سرک کاری نیست. مردوم آن قریه که در کوتل شبر زندگی مکند زمین های خودرا سال جاری کیشت نکردند که سرک کار میشود زیرا که زمین های ما خراب میشود امروز که تاریخ 22 ثور 1389 میباشد همانطورسرک به حال خود باقی مانده است نه دولت  درباره این سرک کدام عمل از خود نشان داده است. و نه  کدام شرکت آمده است که به کار شروع کند این کار بمثل بازیچه کودکان شباهت دارد. امید وارم که  پخته کاری سرک بزودی  شروع شود .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

واژه های عشق

اشتقاق واژه های عاشق ومعشوق از عشق است.معنای لغوی عشق دوستی ومحبت است. به حد افراط است.ونیز مشتق از عشقه است.که به دور درخت پیچیده و آب آنرا بخورد ورنگ آن را زرد کندوبرگ آنرا بریزد و بعد از مدتی خود درخت را نیز خشک گرداند.عشق چون نیز بکمال خود رسد قوه را ساقیط گرداند و هواس رااز کار بیندازد وطبع را از غذا باز دارد برخی از ترکیبات ساختار دستور عشق عبارتند از جام عشق.شوق عشق.غم عشق.زنگارعشق.قرعه عشق.بازار عشق.غیرت عشق.سلطان عشق.باده عشق.عاشق شدن حرف به شخص زیباه علاقمند شدن نیست.بلکه به معنای باز سازی اجتماع و دید نو از جهان است.عمومآ شاعرانند که عاطیفه وعشق  را لابلای واژه های زبانی در فورمل(شکل) و به وسیله خیال ودرد ازعمق دل خود را به قلم  در میاورد وتمام درد و غصه خودرا ویگانه محرم راز خود قلم را انتخاب مینماید وبه شعر وغزل میسرایدوبیان میدارد ( اندیشه خلاق)شان در ماهیت حلاجی کرده وارایه میدارداین عشقها اکثرآ برای ایجاد خود به انگیزه وشخص نیاز دارند که حاصل سوز وگداز شاعرانه گردد . و همچنان پیمان. گرفتار عشق گردید که ثمره آن ناکام بوده و شبها همیشه به یاد بود تنها کسی که درد را میکاهید قلم بود که آرام نداشت بروی کاغذ تکان میخورد ودرد دل را به صفحه کاغذ به شعر وغزل ابراز مینمود انسان که به این مرحله برسد باید یگ مونس وهمراز پیدا کند تنها همراز ستاره های آسمان وشب تاریک ومهتاب با روشنای نیمه رنگش. وبعضی اوقات هم از چهره پژمرده خجالت میکشید  وچادر سیاه را بر سر میکرد تاریکی شب  وسکوتش باهم انس گرفته است.وچون این تنها راه است که به همین منوال زندگی را بگزراند از این عالم فراخ و این همه انسانها یک کسی پیدا نشد که درد دل را از عمق دلش برون آورد ومطالیعه نماید وترمیم کند. و با آن رسیدگی نماید.بعضی ها پیدا میشود چند روز درد دل را کم میکند وبعد رها کرده میرود که از همه بدتر میشود. ولی به همین آروزوی کی شاید کسی پیدا شود و مطالیعه نماید وبه آن رسیدگی کند وزندگی را به رنگ بوی خاص مزین کند . دلیل زنده ماندن به همین دل خوش است. نمیدانم کیی چه وقت وبکجا این اتفاق رخ دهد وهمین فکر وتخیل  بقای زنده ماندن را میدهد.=( گناهم چیست جزعشق توروی ازمن چی میپوشی*مگر ای ماه چشم بیگناهم را نمی بینی*ترا صدبار گفتم که غلامت من همین کافیست*فدای یگ سلامت یک کلامت من همین کافیست*نوشتم پخش کردم مهرماندم دست بی گفتار*حیاتم رامماتم را به نامت من همین کافیست*اگر چه ابتیدا عاشقان در عشق هررنگ است*ولی بانام تومن ابتدا کردم همین کافیست)* 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

برگ گل

از برگ گل کنم نامه ای*برمرغ دل نهادم دانه ای*آنبرگ گل پرپربه آب انداز*نگاه به آب زد خنده مستانه ای*جای مصفا کردم از برایش*درکنج دل نهادم خانه ای*درشب فروزم خود چراغی*بر برتاردل زد آن شانه ای*همه دورجهان راگردم*درگوشه قلب نیافتم خانه ای*دست پاه آزاد نه دربندم*درقلبم گزاشت قفل زولانه ای*به کلامی به سلامی دل نوازد*دور کند رنج همه سالانه ای*پیمان. را بآس اندازد*تا سازد از غم کاشانه ای*

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

مرگ ازدست خود

در ولایت دای کندی یک داستان دلخراش.دو برادر بودند برادر کلانش زن وفرزند داشت برادرخوردش زن نداشت باهم زندگی میکردند.برادرخوردش سفر به ایران میکند بعد از چند سال به برادر خود پیغام میدهد که برادر من یک دختر را دوست دارم و  میخواهم به افغانستان بیایم عروسی نمایم زیرا که شما هم هوس ارمان مرا دارید که عروسی برادر خودرا بیبنید  بطرف افغانستان می اید .ولی پسر بسیار زحمت کش بود پولی زیاد جمع کرده بود همرای دختر به افغانستان می آید. و میخواهد جشن عروسی را بگرد برادر کلانش وزنی برادر ش پولهارا که دید تصمیم گرفت که چی قیسم پولهارا از ش بگیریم هر دو میگوید که این پسرا میکشیم پول و زمین ها برای من وتو میماند.مردوم را به عروسی که تاریخ تعین کرده بودند خبر کردند.و این دو تا  هردوشان تصمیم گرفت که به قتل میرسانیم پسر را شب که میشه به برادر خود میگوید که شما باید به اطاقهای جدا بخوابید  پسر میگوید برادر ماه از ایران باهم یگجا آمدیم جدا چرا؟گفت بخاطر که  شماه عقد دایمی نه کردید  . قبول کردند پسر ودختر ازهم جدا شدند وبخواب رفتند زن برادرش همرای برادرش شب پسر را همرای تبر میکشد وبعد فکر میکند که چه قیسم جسد را دور کنیم همرای تبر توته میکند در بین بوجی جاه بجا میکند دید که خون زیاد دارد مردوم میفهمد بعد دیک کلان را می آورد گوشت های پسر را در بین آب جوش میدهد و بعد آنرا به دو بوجی نموده دور از خانه خود به دره میبرد ومی آید خانه را پاک میکند . فردا دوستان نزدیک شان که می آید و میگوید که داماد کجاست برادرش میگوید که در نزد ملاه رفته عقد بسته کردن همه منتظیر میماند تا شام از داماد خبر نشد برادرش یعنی قاتل بمردوم میگوید که شما بروید هر وقت که داماد آمد عروسی را میگریم مردوم متفریق شدند از داماد هیچ خبر نشد بعد از یک ماه یک خط ساختگی درست کرده برای عروس داد که به این مضمون سلام برادر عزیز من در پاکستان استم مشکلات که من همرای آن دختر دارم یعنی نو عروس من آمده نمیتوانم آن دختررا رخصت نماید ولی این دختر مشکوک میشود گفت من نمیروم این خط از شوهر من نیست چند بار این عمل را تکرار نمود ولی دختر قبول نمیکرد گفت خودش بیاید و بیگوید درست من میروم در غیر این من نمیروم.بعد از مدت 3 ماه چوپان گوسفندان خودرا به چرا میبرد میبند که هرروز یگ روباه می آید در یگ نقطه. چوپان فکر میکند که شاید گوسفندی مرده باشد میروم میبنم نزدیک می آید دید که دست آدم میباشد بطرف آبادی چیغ زده می آید مردوم قریه را خبر میدهد که دست انسان در فلانه منطقه میباشد مردوم می آید میبند و تشخیص میدهد که همان پسر که داماد میشد همان است.و به دولت خبر میدهد دولت از نو عروس سوال میکند که شوهر شما به کی دشمنی داشت نو عروس میگوید من نمیدانم ولی بالای برادرش وزن برادرش شک دارم پولیس همین هردو را میبرد بعد از شکنجه اقرا میکند که من و همسرم برادرم را کشتیم.نصف جسدرا من ونصف جسدرا زنم در جاهای مختلیف زیر خاک کردیم خوب نصف جسد دیگررا هم می آورد دفن میکند . در باره زنش که میخواست عروس شود دولت تصمیم میگرد وسوال میکند که شماه چی میکنید و میگوید که مرا به ایران نزد پدر ومادرم ببرید دو نفر مورود اطمنان را تعین میکند و مصرف شان را از قاتل گرفته به ایران روان کردند.و قاتل همرای زنش به زندان ماندن و پولی که داشتند بخاطر تقلیل جرمش مصرف کردند و زمین که داشتند به فروش رساندن و خودرا از زندان خلاص کردند. و دهقان مردوم شدند وهمه متوجه میشود که روز به روز این مرد ضعیف و ناتوان میشود چند قدم که میرود منیشند و خسته میشود مردوم سوال کرد که فلانی از روزی که برادرت کشته شده شما ضعیف وضعیفتر میشوید گفت هیچ سوال نکن بسیار اسرار نمود گفت روزی که برادر خودرا کشتم  روزا در پشتم وشبها بالای سینه ام میباشد و همیش ازمن این سوال را میکند که مرا که کشتی چرا تکه تکه کردی و چرا در مابین آب جوشاندی .همین سوال را مکرر میگوید. وبه مدت چند ماه این مرد موی سرش سفید میشود و قامتش خم میشود تا میمرد.این یک داستان غم انگیز و عبرت دیگران است. 

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

چرا نخندی

یک فکاهی.
بازرگانی به سفرمی رفت. شاگردخودرادرحجره به جای خویش گزاشت.رندان وقلاشان شهر ازبلاهت ونادانی شاگیرد آگاه بودند.کالای دکان را بقیمت های گزاف به نسیه بردند بازرگان چون از سفر بازگشت.چیزی از کالاها بر جای نیافت.از شاگرد پرسید وشاگرد گفت:(همه کالاها رابه بهای گزاف به نسیه فروخته ام)از نام ونشان خریداران پرسید گفت(آنان را نمی شناسم)
بازرگان کاسه ماست برداشت.برسر شاگرد زد خون از صورت شاگردجاری شد سفید ماست وخون با سیاهی صورت شاگردآمیخته منظره مضحکی پدید آورد بازرگان از دیدن این منظره و کار شاگرش به خنده افتاد.
شاگردگفت.چرانخندی حساب سودهایت رامی کنی.