کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

ملای ارشد شیعه مذهب لبنان وفات نمود

آیت الله محمد حسین فض الله، ملای ارشد شیعه مذهب لبنان، به عمر ۷۵ سالگی در گذشت. این ملا که در عراق تولد یافته بود بروز یکشنبه در یک شفاخانه در بیروت وفات نمود.



دفتر او بروز جمعه گفت که او دچار "یک مشکل آنی صحی" شده بود.


این ملا امامت نماز های جمعه را در مسجد بیروت به عهده داشت. علت مرگ او اعلان نشده است.


فضل الله منتقد شدید ایالات متحده و اسرائیل بود و رسانه های غربی او را مربی روحانی حزب الله میخواندند.


ایالات متحده، فضل الله را به ارتباط با شیعه های که غربی ها را در سال های ۱۹۸۰ اختطاف کرده بودند متهم ساخته بود، ولی او این اتهام را رد میکرد.


فضل الله همچنان از چندین قصد حمله بر جان او، به شمول بم گزاری سال ۱۹۸۵ که در نزدیک خانه اش در جنوب بیروت ۸۰ نفر را هلاک ساخت، جان به سلامت برد.


او طرفدار انقلاب اسلامی ایران بود، ولی بعدا از ایدیالوژی حزب الله با ایران فاصله گرفت.


قرار است فضل الله بروز سه شنبه در مسجدی حسنی در جنوب بیروت دفن گردد.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

محافظ والی

امروز ساعت 8 صبح بود من امروز تقریبآ ساعت 540 دقیقه صبح بدفتر که کار میکنم آمدم زیرا به این کم پون یک دفر دیگر نو آمده است بنام ASGP که برای تقویت کارمندان دولت را پیش مبرد. خوب هردفترو شاید تمام دفتر های ملل متحید همین قوانین را داشته باشد. که هر موتر از بیرون می آید چک نماید. موتر والی پشت دروازه بیرون میرسد و گاردهای امنیتی داخل کمپون آهینه که بدستش بود که اطراف موتر را چک کند دریور والی آرن میکند که چک نکن همین که آرن میکند سربازان والی میدود نزدیک است که گاردهای امنیتی را لد وکوب نماید که دیگر مردوم آنجا بود  نمیگزارد که لد کند وموتر والی داخل کمپون میشود.
خوب آیا این چک نمودن کار خوب است یا بد که یک مقام دولت داخل موتر نشسته این کار میشود ولی هچی نمیگوید به سربازان خود.

دلم تنگ شده

امروز دلم بسیار تنگ شده است و حرفهای دلم را در اینجا مینوسم :

سلام بر تو ای عزیز من* بر شهر کو دشت تو

بر مسلمان هندو هم کیش تو همه خوبان سجده کند در پیش تو

کلی بیگانه و هم خویش تو* {پیمان}میرود از پیش تو*

تا بماند غصه اندر دل ریش تو*

دور گشتی تو زمن* کردی تو غم خواری*

در مریضی تو پرستاری *جانم بفـــدا که تو آی*

پرسیش احوال مای* تو اجازه داری* حالا کی استی تو بمن*

همه وقت استم بفکر تو *من نشدم نصیب تو*

او هست حبیب تو* دیگری هم خطیب تو* اما چشم کور شد زمن*

به من بیگانه گفتی* سخن راست نگفتی*

چشم زمن تو دوختی* یگبار تو شگفتی*

عاقلانه نگفتی *{پیمان} رنجیدی زمن*



رحمت بر تو یار باوفا بودی* حالا گم شده آن خصلت تو*

از گپت رنجاندی مرا* من که بودم پیش خدمت تو*

چون بودیم باهم شیر شکر* شیرنی ها گم شد ازخصلت  تو*

تو نداری مرا هیچ به خیال* {پیمان}دارد انتظار صحبت تو

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

یک سخن

موسيقي ابتدا و انتهاي زبان است، همان گونه كه احساسات، ابتدا و انتهاي عقل است. افسانه، آغاز و پايان تاريخ است و عشق، شروع و ختم شعر.((
اينكه آدميان از درسهاي تاريخ چيزي فرا نمي گيرند مهمترين درسي است كه تاريخ بايد به ما بياموزد.((

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

عروسی در بامیان

سلام دوستان بفرموده آقای نظری وضع دانشجورا بیبن به چی حالت مشقت بار اقتصادی به درس خود ادامه میدهد .
ولی بعضی ها مصرف بیجاه را به چی حد افراد میکند.
از عروسی کی چند روز قبل در بامیان برگزار شده بود من هم دعوت بودم که داماد یکی از آشنایان ما است من شب بادسته از رفیقان خود ساعت 8 شب بطرف خانه داماد میرفتیم که در مسیر راه یکی دیگر از دوستان ما پیدا شد که تقریبآ میزبان بود و برای ما گفت که شما نان را به خانه میخورید یا به کمپ میروید همان کمپ نزدیکی خانه اش قرار داشت که چند روز قبل آمادگی گرفتند بسیار یک کمپ کلان بود و برای هنر مندان یک جای مشخص را تخت بالا درست کرده بود. مایان رفتیم به خانه نان را صرف کردیم آمدیم داخل کمپ که (میر مفتون) با دو نفر همکارش مجلس را از صدای بلندش گرم نموده بود و دیگر مردوم تماشا چی به نوبت به رقص می آمدند من از کسی سوال نمودم که چقدر پول برایش میدهد به این هنر مند و گفت 1600دالر امریکای  میدهد سه موتر رفتند به جبل سراج این هارا آوردندو مصرف رفت وآمد ش هم بدوش داماد میباشد و میخواهد که فردا به بند امیر برود مصرف بند امیر را هم داماد بپردازد ومردوم تماشاچیان پول بالای سر بازیگران می پاشاند وپول هارا هم جمع کرده به هنرمندان میدهد مردوم ما باید فکر کند کی این پول ها که مصرف میکند واقیعآ درست مصرف کرده یا خیر با ید توجه کند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

حیف

قسمتم را کرده گردون دیده خونبار حیف*لاله سان خون شد دلم از حسرت دیدار حیف*نقص پیمان میکند آن سنگ دل تکرار حیف*در شبی صد داغ بر دل مینهد دلدار حیف*سوختم از پردهبازیهای آن عیار حیف

رادیو سیار


سلام دوستان با تشکر از آقای نظری من صبح اولین کار که میکنم وبلاگ را چیک میکنم امروز صبح که آمدم گزارش را در وبلاگ  آقای نظری دیدم واقیعآ خوشحال شدم که آقای مهدی مهرآین مدیر مسول این رادیو سیار میباشد برای آقای مهدی مهرآین تبریک میگویم زیرا بتواند یک خدمت برای مردوم خود بکند موفقیت بیشتر آروزودارم.
براي آدم هاي مصمم و جدي هميشه وقت و فرصت فراهم است.

عشق


عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند ..

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

از کجا فهمیدید. فکاهی.

چون خسته گی دور شود یک فکاهی .
در سالن غذا خوری مشتری گفت: من گفتم برایم جوجه بیاور شما مرغ پیر آوردید.)
مدیر گفت شما از کجا فهمیدید که این مرغ پیر است؟
گفت از دندان. گفت مرغ که دندان ندارد. )
گفت . ولی من که دارم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

درست کار


كسي كه خود درستكار است، نياز به امر كردن ندارد و كارش بدون فرمان هم پيش مي رود. اما كسي كه خود درستكار نيست، اگر هم فرمان بدهد، نخواهند شنيد


هنگام آموختن راه رفتن، اگر زمين نخوريد، بلند شدن را ياد نمي گيريد

افرادي كه آنقدر ديوانه هستند كه گمان مي‌كنند مي‌توانند دنيا را دگرگون سازند، همان‌هايي هستند كه اين كار را انجام مي‌دهند

خودخواهي فكري و مادي، هر دو به يك اندازه زشت و ناپسند هستند

انسان هاي آزاده، دل شكسته و پر غرور، خود را از تيررس نگاه ديگران پنهان مي كنند

تكبر، زاييده قدرت مادي است و فروتني، زاييده ضعف معنوي

تكبر، آسانترين راه براي از بين بردن سرافرازي ها است

هايي كه هميشه از خود راضي و خشنودند، همواره آماده اند كه انتقام بگيرند

همه‌ي ما بايد شاگردان مكتب كارهاي نادرست ديگران باشيم

آن كه در شناخت سرچشمه هاي كهن استاد شده است، سرانجام به جست و جوي چشمه هاي آينده و سرچشمه هاي تازه بر مي خيزد

بدترين پاداش يك استاد اين است كه دانشجويانش تا ابد شاگرد وي باقي بمانند

با سپردن خود به دست يك مربي آگاه، نه تنها ناتوان‌تر نمي‌شوي، بلكه احساس توانمندي

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

کوتل شیبر

من روز شنبه 22 می 2010 بطرف کابل میرفتم . سرک از منطقه کوتل شیبر از دهن قوچنگی بطرف کابل الی دهن بوتیان در حدود 16 کیلو متر میباشد  بسیار خراب میباشد از دهن قوچنگی بطرف بامیان کار جریان دارد واز دهن بوتیان هم بطرف کابل کار کم و بیش جریان دارد این منطقه خود کوتل شیبر کار از سال گزشته تا به حال توقف و سرک بسیارخراب میباشد بهار سپری میشود و3 ماه بعد کوتل شیبر یخ میشود و امکان کار کردن هم مشکل میباشد ودولت مرکزی و یا دولت محلی هیچ کدام عمل در باره این سرک از خود نشان نداده است .  انشرکت که قرار داد نموده بود چرا کار توقف شده است مردوم که در مناطیق دور دست زندگی میکند از تمام امتیازات محروم باشد حطا سرک که قرداد میشود که بسازد آنهم کارش توقف میکند .  

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

مرگ مادرم

 یگ سال ازمرگ مادرم میگزرد. من یک سال قبل در بامیان در محل که کار میکردم که زنگ تلفن ساعت 10/30 دقیقه شب بود من تازه خواب رفته بودم که زنگ تلفن بصدا درآمد من خواب آلود گوشی را برداشتم که پسر کاکایم از ان طرف سلام واحوال پرسی نمود من از همه اولتر صحت مادر خودرا پرسان نمودم .چونکه مادرم مریض بود 20 روز پیش مادرم خیلی حالش بد بود و به شفاخانه بامیان که یک شفاخانه وجود دارد از ولسوالی شبر آوردم چند روز مادرم بستری بودند من همه روزه که قانون پای بازها از ساعت 12 نیم الی 1.30 دقیقه میتوانیست که مریض خودرا بیبند من امدم کباب و نوشیدنی سرد باخود آوردم چونکه خواهرم از مادرم داخل شفاخانه مراقبت میکرد من این غذارا برای خواهرم آوردم خواهرم غذارا یکطرف گزاشت میل بخوردن نداشت من برایش گفتم که غذا سرد میشود نوش جان کنید و برایم گفت که اشتها ندارم و در پهلوی بستر مادرم یک مریض دیگر بود و غذارا برای پای باز آن مریض داد ولی حال مادرم بهتر بود وخواهرم اندوحناک معلوم میشود وقت ملاقات تمام شد من از مادرم خدا حافیظی گرفتم مادرم دست خودرا دراز کرد صورتم را بوسید گفت برو بچیم خدا حافیظ.من از اطاق خارج میشودم که خواهرم همرای من بیرون امد و برایم گفت که سر داکتر برایم گفت که مادر شما سرطان دارد خوب نمیشود من جگر خون شدم ومن خواهر خودرا دلداری میدادم و گفتم که خیر باشد من از داکتر ریضا میپرسم من برای داکتر ریضا زنگ زدم که آمد بعد از احوال پرسی من حال مریضی مادر خودرا پرسان کردم وداکتر ریضاه هم برایم گفت که معاینه ما مریضی مادر تان را سرطان تشخیس داده است شما یگبار به شفاخانه کیور در کابل ببرید من امدم در محل کار خود رخصتی گرفتم وبه برادر خود در کابل زنگ زدم که موتر خودرا بیار که مادرم را به کابل ببریم من ساعت 2:00 بعد از ظهر بطرف شیبر آمدیم که ساعت 900 شب برادرم امد و صبح وقت بطرف کابل امدیم آنروز را در نزد داکتر نرفتیم صبح رفتیم در منطقه دارالمان در شفاخانه کیور ومارا در کلنیک مراجیعه نمود کلنیک در قلعه بختیار بود من امدم که داکتران میگوید که شما روز یگشنبه بیاید من پنج شنبه رفته بودم موقع بازگشت یگ نفر مسلح رادیدم که محافیظ این کلنیک است بنظر آشنا خورد همان طور صدا زدم که جمال وانهم بسویم امد ومرا درست نمیشناخت پدرم بیرون بود وشناخت خدا خیرش بدهد همرای من امد نزد داکتر و گفت که این مریض از آشنایان من است از راه دور امده  داکتر قبول کرد مریض را معاینه کرد و اکثری ولابرتوار را هم تمام شد و به شفاخانه مراجیعه نمود در شفاخانه ساعت غذا خوری بود من منتظیر در دهلیز نشسته بودم که مادرم گفت من گرسینه شدم داخل شفاخانه یک کانتین بود رفتم آب میوه و کیک آوردم مادرم به اشتها تمام نوش جان کرد منتظیر بودم که یک زن خاریج آمد من رفتم سلام کردم و شکایت از داکتران کردم و گبف که من زود روان میکنم به زبانش کمکم میفهمیدم داکتر امد نتیجه بامیان را برایم گفت من گفتم که جای دیگر علاج دارد مثل در هندوستان ببرم داکتر گفت نه چند روزی در پیش شما مهمان است بروید امدم خانه دو روز بعد به وطن امدم . خوب زنگ تلفن پسر کاکایم که امد و بریم گفت که حال مادر تان خوب نیست فردا بیاید خدا حافیظی کرد من به کابل به برادر خود تلفن کردم و برایم گفت که من خبر شدم که مادر به ریضای خدا رفتند. من ساعت 12 شب با موتر سیکل روان شدم هرچند همکارهایم ممانعت کردند که صبح برو من نتوانیستم آمدم به خانه که همه جمع استند و مادرم در وسط خانه خوابیده است وهیچ صدای نمی آید وصورتم را مثل همیشه بوسه نمیزندمن بدون اختیار اشکانم جاری شد مدت اشک ریختم وبعدا وضو گرفتم و به تلا وت قران مشغول شدم
درست در 5 جوزا که برابر است 26 Mayچند روز به سالروز مادرم باقی نمانده است که من رخصت گرفتم که سالروز مرحوم مادرم را تجلیل کنم .ای مادر دلسوز خبر نداری از من *ایا که کند قبر که دوزد کفن من


.
عکس مادرم و نواسه اش علی سیناه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

سرک بامیان

کار پخته کاری سرک ولسوالی شیبر. ولایت بامیان که توسط والی بامیان خانم داکتر حبیبه سرابی و دگروال اسپلمون قمندان نیروهای امریکای در بگرام که به تاریخ 3 اسد سال 1388 افتتاح گردیده بود . و به شرکت قرارداد نموده بود . مدت چند وقت به کوتل شبر وصایل که از بیلدوزر و غیره بود کم وبیش آغاز کار نمودند وقتی که برف به باریدن آغاز کرد در فصل خزان آن شرکت ها بار وبیستره خود را جمع کرده رفتند و تا به حالا که مردوم منتظیر میباشد اثر از سرک کاری نیست. مردوم آن قریه که در کوتل شبر زندگی مکند زمین های خودرا سال جاری کیشت نکردند که سرک کار میشود زیرا که زمین های ما خراب میشود امروز که تاریخ 22 ثور 1389 میباشد همانطورسرک به حال خود باقی مانده است نه دولت  درباره این سرک کدام عمل از خود نشان داده است. و نه  کدام شرکت آمده است که به کار شروع کند این کار بمثل بازیچه کودکان شباهت دارد. امید وارم که  پخته کاری سرک بزودی  شروع شود .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

واژه های عشق

اشتقاق واژه های عاشق ومعشوق از عشق است.معنای لغوی عشق دوستی ومحبت است. به حد افراط است.ونیز مشتق از عشقه است.که به دور درخت پیچیده و آب آنرا بخورد ورنگ آن را زرد کندوبرگ آنرا بریزد و بعد از مدتی خود درخت را نیز خشک گرداند.عشق چون نیز بکمال خود رسد قوه را ساقیط گرداند و هواس رااز کار بیندازد وطبع را از غذا باز دارد برخی از ترکیبات ساختار دستور عشق عبارتند از جام عشق.شوق عشق.غم عشق.زنگارعشق.قرعه عشق.بازار عشق.غیرت عشق.سلطان عشق.باده عشق.عاشق شدن حرف به شخص زیباه علاقمند شدن نیست.بلکه به معنای باز سازی اجتماع و دید نو از جهان است.عمومآ شاعرانند که عاطیفه وعشق  را لابلای واژه های زبانی در فورمل(شکل) و به وسیله خیال ودرد ازعمق دل خود را به قلم  در میاورد وتمام درد و غصه خودرا ویگانه محرم راز خود قلم را انتخاب مینماید وبه شعر وغزل میسرایدوبیان میدارد ( اندیشه خلاق)شان در ماهیت حلاجی کرده وارایه میدارداین عشقها اکثرآ برای ایجاد خود به انگیزه وشخص نیاز دارند که حاصل سوز وگداز شاعرانه گردد . و همچنان پیمان. گرفتار عشق گردید که ثمره آن ناکام بوده و شبها همیشه به یاد بود تنها کسی که درد را میکاهید قلم بود که آرام نداشت بروی کاغذ تکان میخورد ودرد دل را به صفحه کاغذ به شعر وغزل ابراز مینمود انسان که به این مرحله برسد باید یگ مونس وهمراز پیدا کند تنها همراز ستاره های آسمان وشب تاریک ومهتاب با روشنای نیمه رنگش. وبعضی اوقات هم از چهره پژمرده خجالت میکشید  وچادر سیاه را بر سر میکرد تاریکی شب  وسکوتش باهم انس گرفته است.وچون این تنها راه است که به همین منوال زندگی را بگزراند از این عالم فراخ و این همه انسانها یک کسی پیدا نشد که درد دل را از عمق دلش برون آورد ومطالیعه نماید وترمیم کند. و با آن رسیدگی نماید.بعضی ها پیدا میشود چند روز درد دل را کم میکند وبعد رها کرده میرود که از همه بدتر میشود. ولی به همین آروزوی کی شاید کسی پیدا شود و مطالیعه نماید وبه آن رسیدگی کند وزندگی را به رنگ بوی خاص مزین کند . دلیل زنده ماندن به همین دل خوش است. نمیدانم کیی چه وقت وبکجا این اتفاق رخ دهد وهمین فکر وتخیل  بقای زنده ماندن را میدهد.=( گناهم چیست جزعشق توروی ازمن چی میپوشی*مگر ای ماه چشم بیگناهم را نمی بینی*ترا صدبار گفتم که غلامت من همین کافیست*فدای یگ سلامت یک کلامت من همین کافیست*نوشتم پخش کردم مهرماندم دست بی گفتار*حیاتم رامماتم را به نامت من همین کافیست*اگر چه ابتیدا عاشقان در عشق هررنگ است*ولی بانام تومن ابتدا کردم همین کافیست)* 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

برگ گل

از برگ گل کنم نامه ای*برمرغ دل نهادم دانه ای*آنبرگ گل پرپربه آب انداز*نگاه به آب زد خنده مستانه ای*جای مصفا کردم از برایش*درکنج دل نهادم خانه ای*درشب فروزم خود چراغی*بر برتاردل زد آن شانه ای*همه دورجهان راگردم*درگوشه قلب نیافتم خانه ای*دست پاه آزاد نه دربندم*درقلبم گزاشت قفل زولانه ای*به کلامی به سلامی دل نوازد*دور کند رنج همه سالانه ای*پیمان. را بآس اندازد*تا سازد از غم کاشانه ای*

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

مرگ ازدست خود

در ولایت دای کندی یک داستان دلخراش.دو برادر بودند برادر کلانش زن وفرزند داشت برادرخوردش زن نداشت باهم زندگی میکردند.برادرخوردش سفر به ایران میکند بعد از چند سال به برادر خود پیغام میدهد که برادر من یک دختر را دوست دارم و  میخواهم به افغانستان بیایم عروسی نمایم زیرا که شما هم هوس ارمان مرا دارید که عروسی برادر خودرا بیبنید  بطرف افغانستان می اید .ولی پسر بسیار زحمت کش بود پولی زیاد جمع کرده بود همرای دختر به افغانستان می آید. و میخواهد جشن عروسی را بگرد برادر کلانش وزنی برادر ش پولهارا که دید تصمیم گرفت که چی قیسم پولهارا از ش بگیریم هر دو میگوید که این پسرا میکشیم پول و زمین ها برای من وتو میماند.مردوم را به عروسی که تاریخ تعین کرده بودند خبر کردند.و این دو تا  هردوشان تصمیم گرفت که به قتل میرسانیم پسر را شب که میشه به برادر خود میگوید که شما باید به اطاقهای جدا بخوابید  پسر میگوید برادر ماه از ایران باهم یگجا آمدیم جدا چرا؟گفت بخاطر که  شماه عقد دایمی نه کردید  . قبول کردند پسر ودختر ازهم جدا شدند وبخواب رفتند زن برادرش همرای برادرش شب پسر را همرای تبر میکشد وبعد فکر میکند که چه قیسم جسد را دور کنیم همرای تبر توته میکند در بین بوجی جاه بجا میکند دید که خون زیاد دارد مردوم میفهمد بعد دیک کلان را می آورد گوشت های پسر را در بین آب جوش میدهد و بعد آنرا به دو بوجی نموده دور از خانه خود به دره میبرد ومی آید خانه را پاک میکند . فردا دوستان نزدیک شان که می آید و میگوید که داماد کجاست برادرش میگوید که در نزد ملاه رفته عقد بسته کردن همه منتظیر میماند تا شام از داماد خبر نشد برادرش یعنی قاتل بمردوم میگوید که شما بروید هر وقت که داماد آمد عروسی را میگریم مردوم متفریق شدند از داماد هیچ خبر نشد بعد از یک ماه یک خط ساختگی درست کرده برای عروس داد که به این مضمون سلام برادر عزیز من در پاکستان استم مشکلات که من همرای آن دختر دارم یعنی نو عروس من آمده نمیتوانم آن دختررا رخصت نماید ولی این دختر مشکوک میشود گفت من نمیروم این خط از شوهر من نیست چند بار این عمل را تکرار نمود ولی دختر قبول نمیکرد گفت خودش بیاید و بیگوید درست من میروم در غیر این من نمیروم.بعد از مدت 3 ماه چوپان گوسفندان خودرا به چرا میبرد میبند که هرروز یگ روباه می آید در یگ نقطه. چوپان فکر میکند که شاید گوسفندی مرده باشد میروم میبنم نزدیک می آید دید که دست آدم میباشد بطرف آبادی چیغ زده می آید مردوم قریه را خبر میدهد که دست انسان در فلانه منطقه میباشد مردوم می آید میبند و تشخیص میدهد که همان پسر که داماد میشد همان است.و به دولت خبر میدهد دولت از نو عروس سوال میکند که شوهر شما به کی دشمنی داشت نو عروس میگوید من نمیدانم ولی بالای برادرش وزن برادرش شک دارم پولیس همین هردو را میبرد بعد از شکنجه اقرا میکند که من و همسرم برادرم را کشتیم.نصف جسدرا من ونصف جسدرا زنم در جاهای مختلیف زیر خاک کردیم خوب نصف جسد دیگررا هم می آورد دفن میکند . در باره زنش که میخواست عروس شود دولت تصمیم میگرد وسوال میکند که شماه چی میکنید و میگوید که مرا به ایران نزد پدر ومادرم ببرید دو نفر مورود اطمنان را تعین میکند و مصرف شان را از قاتل گرفته به ایران روان کردند.و قاتل همرای زنش به زندان ماندن و پولی که داشتند بخاطر تقلیل جرمش مصرف کردند و زمین که داشتند به فروش رساندن و خودرا از زندان خلاص کردند. و دهقان مردوم شدند وهمه متوجه میشود که روز به روز این مرد ضعیف و ناتوان میشود چند قدم که میرود منیشند و خسته میشود مردوم سوال کرد که فلانی از روزی که برادرت کشته شده شما ضعیف وضعیفتر میشوید گفت هیچ سوال نکن بسیار اسرار نمود گفت روزی که برادر خودرا کشتم  روزا در پشتم وشبها بالای سینه ام میباشد و همیش ازمن این سوال را میکند که مرا که کشتی چرا تکه تکه کردی و چرا در مابین آب جوشاندی .همین سوال را مکرر میگوید. وبه مدت چند ماه این مرد موی سرش سفید میشود و قامتش خم میشود تا میمرد.این یک داستان غم انگیز و عبرت دیگران است. 

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

چرا نخندی

یک فکاهی.
بازرگانی به سفرمی رفت. شاگردخودرادرحجره به جای خویش گزاشت.رندان وقلاشان شهر ازبلاهت ونادانی شاگیرد آگاه بودند.کالای دکان را بقیمت های گزاف به نسیه بردند بازرگان چون از سفر بازگشت.چیزی از کالاها بر جای نیافت.از شاگرد پرسید وشاگرد گفت:(همه کالاها رابه بهای گزاف به نسیه فروخته ام)از نام ونشان خریداران پرسید گفت(آنان را نمی شناسم)
بازرگان کاسه ماست برداشت.برسر شاگرد زد خون از صورت شاگردجاری شد سفید ماست وخون با سیاهی صورت شاگردآمیخته منظره مضحکی پدید آورد بازرگان از دیدن این منظره و کار شاگرش به خنده افتاد.
شاگردگفت.چرانخندی حساب سودهایت رامی کنی.

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

انصاف دهید

قیصه یگ پسر و یگ دختر در ولایت بامیان. قریه آقه رباط.
چند روزقبل من سفر داشتم در ولسوالی کهمرد در منطقه آقه رباط یک داستان دو جوان ناکام را شنیدم واقیعآ اشک در چشمانم جاری شد. یگ مرد بسن 60 ساله بود چند دقیقه در آنجا توقف داشتیم. مرد در آنجا  مشغول کاربود من از موتر پاین شدم. که چند دقیقه هوای تازه استشمام نمایم . من نزد آن مرد رفتم نزدیک رفتم سلام کردم و  از آن مردوم که در آن منطقه زندگی میکردند سوال نمودم وبعد چیز گفت که مرا تکان داد یگ جای را نشان داد که تقریبآ 1 کیلو متر از آبادی دور این داستان را برای من گفت که در این جا یگ قبر از دو نفر میباشد من سوال نمودم چطور است برایم قیصه اش را شروع نمود.در زمان دولت کمونیست که در مرکز بامیان حکومت داشت ولی این منطقه بدست مخالف دولت آنوقت بودیگ پسر ویگ دختر باهم دوست بودن و پدر آنپسر چند بار خواستگاری آن دختر رفت ولی متآسفانه جواب رد شنیدند. و کسی دیگر بخواستگاری دختر رفت و پدر دختر قبول نمود که دختر خودرا به پسر تو به زنی دادم ولی دختر قبول نمیکرد پدر دختر دختر خودرا لد کوب نمود که بالای گپ من گپ میزنی دختر گفت من قبول ندارم خودرا خواهم کشت.پدر دختر اعتنای نکرد.شیرنی خوری که یگ رسم میباشد شیرنی خوری کردند ولی دختر چاره پیدا کند به آن پسر که دوست داشت پیغام داد بیا که من کار دارم. پسر آمد در نزد دختر و گفت تو میدانی که من آن پسر که من نام زاد شدم قبول ندارم .حالا دو راه در نزد من باقی مانده است که یکی از این دوراراه را یکش را انتخاب نمایم یا فرار همرای تو ویا خود را میکشم . پسر بجواب دختر گفت من به تصمیم شما احترام میکنم هرراه را که شما قبول کنید من قبول مکنم اگر بمیرید من هم میمرم اگر بروید من آماده رفتن استم هردو تصمیم گرفتن از آقه رباط رفتن به مر کز بامیان عقد کردند ودر  نزد والی آنوقت تمام ماجرارا برایش گفتن والی یک خانه وتمام لوازیم مختصری برایش فراهم نمود و خود پسر را یگ وظیفه برایش داد چند روز سپری شد که موسفیدان قریه آقه رباط در مرکز بامیان آمدند در نزد والی درخواست نمودند که این پسر ودختر را بمن بدهید که پس ببریم در انجا ه عروسی شان را بکنیم دوباره در نزد شما روان میکنم ولی پسر قبول نداشت بهر طور شد اندو را آوردند در منطقه آقه رباط. از قریه کمی دور تر مردوم جمع بودند و همه صلاح بدست شان  تا اینکه نزدیک شود یک نفر صدا زد که دور شوید از نزد آن پسر همه دور شدند ان شخصی که صدازد دوید با کلشینکوف بالای آن فیر نمود دختر دوید خودرا در بالای پسر انداخت هردو جان را به جانان تسلیم نمودند. واقیعآ یگ داستان غم انگیز بود برای من . سرنوشت لیلی ومجنون داشت . روح شان شاد باد یادش گرامی.

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

من کنارت

یک شبی مجنون نمازش را شکست*بی وضو درکوچه لیلاه نشست*عشق آنشب مست مستش کرده بود*فارغ از جام الستش کرده بود*گفت یارب از چه خارم کرده ای*بر صلیب عشق دارم کرده ای*خسته ام زین عشق دل خونم نکن*من که مجنونم تو مجنونم نکن*مرد این بازیچه دیگر نیستم*این تو ولیلاه ی تو من نیستم*گفت ای دیوانه لیلای تو منم*در رگ..پنهان پیدایت منم*سالها با جور لیلاه ساختی*من کنارت بودم نشناختی*

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

درد تو

ای درد توآرام دلمن*ای نام تو الهام دل من*یاد تو سرانجام دل من*از مهرتو پرجام دل من*وصلت زجهان کام دل من*دانی تو که من بیمار تو ام*دل سوخته گفتار تو ام*جان باخته رفتار تو ام*تویار منی من یار تو ام*من منتظر دیدار تو ام*من عشق ترا پنهان نکنم*پیمان تراویران نکنم*باغیر تو من پیمان نکنم*بهر تو دریغ از جان نکنم*جان بخشمت وافغان نکنم*

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

سال نو 1389 مبارک

سال نو 1389 را برای همه دوستان مبارک باد میگویم:
ای خوشا باشدمرا در گوشه بوستانکی*کوزه پر آبکی و سفره پر نانکی*از کتاب شاعرانتیک دوتا دیوانگی*زان سپس خوش بودنت با دلبر جانانکی*شاد من از وصالت فاریغ از هجرانکی*نازنین مهوش ات گل پیکر شیرین لب ات*دلبر خوش صحبتت دلدار سیمن در قدت*رویکش چن روزک وگیسویکش همچون شبت*کم کمک گفتم به آواز سوزهجران مطلبت*

شوخ دردانه

دلدار بمن گفت چرا غمگینی*در بند کدام دلبرک شیرینی*برجستم آهینه بدستش دادم *گفتم که در آهینه کی را میبینی*نمیپرسی نام من*نمی شوی رام من*نرگیس فتان تو*نمیدهد رام من*خال لبت دانه و*زلف توشد دام من*دلبر به دلم بسی ستم کردوگریخت*شوخ دردانه*رنجید مرا اسیر غم کرد وگریخت*یار نازدانه*پروانه غم ام شنید لرزان شد سوخت*آهو رخ من بدیدورم کردوگریخت:

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

بز بشهر

روزی در قریه دور از شهر یک فامیل ذندگی میکرد و یگ بز داشت و از شیر ان استفاده میکرد روز خودرا میگزراند و بز دیگر شیر نمیداد زنش گفت برو این بز را بفروش واز پولش مقداری آرد وروغن بیاور مرد گپ زن خودرا قبول کرد بز را گرفت در نزد بایسکل خود آمد بز را همرای باسیکل گرفته آمد نزدیک شهر به یگ مرد رسید آن مرد از شوخی گفت برادر بز را به داخل شهر نمی ماند. صاحب بز گفت خودم را هم نمیماند گفت خودت را میماند صاحب بز فکر نمود و بز را در پشت خود بست در بالای باسیکل سوار شد گفت حالا که بز را نمیرود من در بالی باسیکل استم اگر کسی دیگر پرسان کند میگویم چشم شما بز است:

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

دیگر گول ترا نمیخورم.

ابلهی ریسمانی به خر خود بسته. سرریسمان را گرفته و خود از پیش می رفت. عیاری آمد ریسمان را ازسر خر باز کرد خررا به رفیق خودداد و ریسمان را به سر خود بست. چند دقیقه که گزشت. سرفه کرد.
صاحب خر به عقب برگشت عوض خر آدمی را به ریسمان دید.
گفت( خر من په شد؟) گفت . من همانم!
چون به مادر خود بی ادبی کرده بودم.در حق من نفرین کرد.خدا مرا خر نمودحالا دل مادربه حالم سوخت.دوعا کرد دوباره بصورت آدمی در آمدم.
صاحب خر. ریسمان خودرا باز کرد و از او عذر خواست که من نمیدانستم ومدتهااز تو بار کشیدم وبر پشت سوار شدم امیدوارم که از تفصیرمن بگزری.
چند روز بعد در میان مال فروشان خر خودرا دید که میفروشند.پیش آمد وسر به گوش خر گزاشت وگفت!ای بیشرم باز در حق مادرت چه بی ادبی کرده ای که خر شده ای؟ دیگر گول ترا نمیخورم واگر مفت هم بدهند تو را نمی خرم:

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

سیه روز

کیم من عاشق سرگشته یی آواره ازکویش*اسیری نا امیدی بسمیل پیکان ابرویش*ندیدم اشک و آه حسرت ورنج ندامتها*سیه روزی پریشان خاطری آشفته چون مویش*بیاد ترک چشمش ترک عیش خانمان کردم*چومجنون رهسپاردشت غم دنبال آهویش*چمال بیزوالش آیت صدق و صفا باشد*جهان بیند جمال خویش در آهینه رویش*غمینم.خسته ام.سرگشته ام.درمحنت ورنجم*نمی بینم پریشان ترزخود در جعد گیسویش*کلام آتشینت(       )زان شعله میبارد*که طبعت آشنای میکند باشعله خویش

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

در حصار غم

میکند افتاده تر افتاده را----در حصار غم کشد آزاده را---باز در این گیرودارچرخ پیر---پرزنم در دام چون مرغ اسیر----زخم ها سینه را کاری کند----اشکهای بسته را جاری کند-----میکند هر جا دل غمگین سراغ---تا گزارد داغ را بالای داغ----چرخ صیاد یست . صید دل کند---تا بتیر دردو غم بسمیل کند---بار غم بر دوش خود بردم بسی---تیر مأ یوسی بدل خوردم بسی----گنج دل بادست غم تاراج شد---تیر غم را قلب من آماج شد---کس مبادا این چنین زاریکه من---با دل پرداغ افگاریکه من---سینه ام گلدوز است ازداغ جفا----من جلو رنج مصیبت از قفا---بار صدها دردوغم بردوش من---جامه غم زینت آغوش من---جای گل هر لحظه خار آید بچشم---داغ دل جوش بهار آید بجشم---آنچه رنگین ساخت رخسار من است----آنچه کاسد کرد بازار من است:

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

داشتم

حسرتا با  وجد ومستی ها جهانی داشتم-----شعله بنهفته در نطق و بیانی داشتم-----
چون هزارازدرد الفت داستانی داشتم----یادایامی که در گلشن فغانی داشتم------
در میان لاله و گل آشیانی داشتم------
روزگاری پیش آن مه پیکر سیمین عذار------بود بیرون از کفم یکسر زمام اختیار---
گشتمی سیماب سان از سوز وصلش بیقرار----گرد آنشمع طرب میسوختم پروانه وار---پای آن سروروآن اشک روانی داشتم----
گرچه عشقش دشمن تشریف عقل و هوش بود-----جمله اعضایم به بزم اوسرا پا گوش بود-----نیشها میدیدم اما در نگاهم نوش بود-----آتشم در جان ولی از شکوه لب خاموش بود---عشق را ازاشک حسرت ترجمانی داشتم---
تا که اوراق دلم را لطف او شیرازه بود-----از نشاط وصل ما در هر کجا آوازه بود----زانکه ماراناز ونوش و عیش بی اندازه بود---در خزان با سرو و نسرینم بهار تازه بود----در زمین با ماه سیاره آسمانی داشتم---
همچو بلبل می سرودم مست در صحن چمن----بی خبر بودم زدنیای غم ورنج و محن----نیست هرگیز از حقیقت دور مارا این سخن----درد بی عشقی زجانم برد طاقت ورنه من-----داشتم آرام تا آرام جانی داشتم---- 

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

زمزمه باران

موسقی امشب زمزمه باران است اینجا صدایش را بهتر میشنوم چشمانم را خواب گرفته  اما دلم بیداری میجوید میخواهم  باز هم پزیرای باران باشم ومیخواهم بصدای باران گوش کنم دوست دارم من هم همرای باران ببارم:               اگر از غم ناله وافغان نکنم پس چکنم------درددل به محبان نکنم پس چکنم------پرده چشم من از نفس رخش خالی شد-----اشک را زیور چشمان نکنم پس چکنم-----در شهر مرا مونس و هم ناله دلخواه------به خود قیصه هجران نکنم پس چکنم-----دستگیری نکند کس زمن خسته------روا نا آشنای به فقران نکنم پس چکنم-----شهر وندان همه بر ظاهر ما میبیند-----رنگ بر موی پریشان نکنم پس چکنم-----همچو یوسف بروفشند به بازار مرا-----شکوه و گیله ز اخوان نکنم پس  چکنم::

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

واژه های از عشق

اشتقاق واژه های عاشق و معشوق از عشق است معنای لغوی عشق دوستی ومحبت است به حد افراد است ونیز مشتق از عشقه است. به مثل گلی عشق پیچان که بدور درخت پیچده  وآب آنرا بخرودورنگ آنرازرد کندوبرگ آنرا بریزدوبعد از مدت خود درخت نیز خشک گرددعشق چون نیز بکمال خود رسد قوه را سقط گرداند و هواس را از کار بیندازد وطبع را از غذا باز دارد برخی از ترکیبات ساختار دستور عشق عبارتنداز جام عشق شوق عشق غم عشق زنگار عشق قرعه عشق بازار عشق غیرت عشق سلطان عشق باده عشق  : و انسان چون به عشق خود ناکام گردد اگر با معشوقه خود در یگ محل زندگی داشته باشد و چون هیچ ثمره نداشته باشد از زندگی که در یگ منطقه یا محل دارد باید آن جارا رها نماید و برود زیرا دیدن آن معشوق که همرایش کدام ارتباط وجود ندارد ویاممکین نیست بهتر است که نبیند----ازچشم تو چون اشک سفر کردم ورفتم-----افسانه هجران تو سرکردم ورفتم----درشام غم انگیزوداغ از صدف چشم----دامان ترا غرق گهر کردم ورفتم----چون باد بر آشفتم وگلهای چمن را----با یاد رخت زیر وزبر کردم ورفتم-----ای صاحل امید پی وصل تو چون موج----دربحرغمت سینه سپر کردم ورفتم-----چون شمع ببالین خیالت شب خودرا----با سوز دل واشک سحر کردم ورفتم-----چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را-----از راز دل خویش خبر کردم ورفتم----چون شمع حدیث غم دل گفتم وخفتم-----پیراهنی از اشک ببر کردم ورفتم:

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

در باره عشق

بیا پرده های تعارف را کنار بگزاریم صندوقچه دلهارا باز کنم:سلام در گلویت بغض میشد سلام را میگرستی اما به اشک شسته شود که مبادا حریم مبارکش آلوده گرید:عاشق شدن حرف بشخص زیبا غلاقمند شدن نیست بلکه بمعنای باز سازی اجتماع ودید نو از جهان است عموماٌ شاعرانند که عاطیفه وعشق  را لابلای واژه های زبانی در فورم(شکل) و به وصیله خیال و درد از عمق دل خود را به قلم بیان میدارد و تمام درد وغصه خودرا و یگانه راز خودقلم را انتخاب مینماید و به شعر و غزل درج میکند وبیان میدارد( اندیشه خلاق) شان در ماهیت حلاجی کرده وارایه میدهد این عشق ها اکثراٌ برای ایجاد خود به انگیزه شخصی نیاز دارند که حاصل سوز وگداز شاعرانه گردند مانند شمس برای مولانا و همچنان( من) ناکام گرفتار عشق شدم ثمره آن به ناکامی انجامید وشب ها به یاد معشوق خود فکر میکرد و تنها بچیزی تکیه نمودم که درد مرا کم میکرد این قلم بود و تمام شبها این قلم آرام نداشت بروی کاغذ تکان میخورد واندکی درد مرا کاهیش میداد تا رسید که این قلم به شعر و غزل شروع نمود و تمام غصه های دلم را به رقم شعر وغزل بروی صفحه کاغذ بیان میکرد هر کسی به این مرحله برسد باید یک مونس وهمراز پیدا نماید که برای شان بگوید من از این جمله شب تار وستاره های آسمانرا خطاب میکردم وبا مهتاب بعضی وقت میشد که مهتاب هم از چهره پژمرده من خجالت میکشید وچادر سیارا بر سر میکرد ومن باهمان تاریکی شب :با اسرار که بر من پیداست وکسی دیگر از این اسرار آگاه نیست وتنها راهی است که میتوان این راه را انتخاب کرد و در این علم فراخ که همه موجودات وانسان ها زیست منماید یکسی پیدا نشد که مرحم بزخم من بگزارد بعضی ها پیدا میشد چند وقت بمن درد دل میکرد وبعد از مدتی میرفت ونمک بروی زخمم میپاشید میرفتکه این تلخ تر از هر نوع شکنجه میباشد .دیگر گنجایش ندارد که درد دل بگویم امین جا بس میکنم ( پیمان )ای جان دل و جانانه من......تارفته یی ازویرانه من......آرام نمیگرد زغمت......در سینه دل دیوانه من....رفتی ونرفت ازدل غم تو.....تو فارغ ودل درماتم تو....ای مرحم داغ سینه من.....افسون سخن سبزینه من...سودای تو ام از سر نرود.....ای آرزوی دیرینه من.....جز یاد تو یم کو یار دیگر......جز گریه پی ات کوکار دیگر....ای لعل تو اشک آب بقا....پیچ و خم زلفت دام بلاه....تا زنده ام از خاطر نرود.....آن طرز خرام آن قدرسا....هر جا که رود بیمار تو ام.....تا استی و استم یار تو ام....آزرده فلک بسیار مرا....ببریده زتو ای یار مرا.....افگنده بکنجی خوار مرا.....گر یار منی یاد آر مرا

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

نی افسرده

من حسرت به جریان است در رگهای تاک من........خموش آرزو منمازقلب چاک چاک من.......زبعد مرگ من بشنو فغانم از مغاک من.....نی افسرده یی هنگام گل روید زخاک من....که بر خیزد ازان نی ناله های درد ناک من........چه لزت گر بهاران را طراوت بیش از این باشد.....بجای لطف دورانرابمن پیوسته کین باشد........مرا صیاد غم هر جا که باشم در کمین باشد.......مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد.....بجای لاله و گل خار غم روید زخاک من.......بمن آوای جان فرسای فرقت نازشی دارد......هزار همچون دلم ازظلم گردون نالش دارد.....پزیر این تحفه عذرم دل من خواهیش دارد.....مخند ای صبح بی هنگام امشب سازشی دارد......نوای مرغ شب با خاطر اندوهناک من......نبیند کسی الهی چهره زرد کدورت ها....نمی سوزم خوشم در آتش درد کدورتها.....غم درد الم باشد ره آورد کدورتها......صفای چشمه مهتاب دارد جان پاک من.....چو من بد بخت گردم دیگری مسعود میگردد.....برویش گر در اندوه وغم مسدودمیگردد....چه غم گر عاشق از دهر دون نابود میگردد.....چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد......بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من:

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

برتربت مادرم

تاسایه اقبال برفت از سرم امروز....شد خردته بار جفا پیکرم امروز........خون میچکد از دیده غم پرورم امروز......در خاک نهان گشت رخ مادرم امروز.......گردید دل سرد لحد بسترش افسوس......شد خاک سیه بالش زیر سرش افسوس.....اکنون سر من حشر بپاشد بکه گویم......قدم زغم غصه دو تاشد بکه گویم.....آن عشرت جاوید کجاشد بکه گویم......بینایم ازدیده جداشد بکه گویم......تیرالم ودردجهانم بجگرزد.......آن زخم کهن به نشد وزخم دگرزد........ای مادرمن!مادرنیکو سیرمن!....گل زد بخداازغم مرگت جگرمن.....درگلشن گهتی شده داغت ژمر من.....ای بخبر از گریه شام وسحر من.......هر سو بدوم گریه کنان جایتو بینم......یاروی زمین نقش کف پای تو بینم......از اشک بمرگت رخ من رنگ نمودی.....منند کمان قامت من چنک نمودی.....افسوس که جادر لحد تنگ نمودی.....بالشس ابدزیرسرازسنگ نمودی.....ای مادر من جایتودردیده من بود....یادردل افسرده رنجیده من بود.....ای مادرم از حال دلم بی خبر استی.....افسوس دریغا به جهان دیگر استی.........در جنت حق راحت وآسوده تر استی....زان بی خبر ازحسرت وآه پسر استی.....سخت است که مهر تو فرا موش کنم من........زاکلیل سخن قبر توگل پوش کنم من.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

اثر از تاریخ: 28 جدی

28 جدی


28 جدی روز ی که تمام شهر کابل را از دود وآتش فرا گرفته است.
در این روز طالبان حمله انتحاری را در شهر کابل براه انداخته بود که تصویر آن را مشاهیده مینماید.این تصویر که یک ساختمان بنام فروشگاه قاری امان هوای و  بنام فروشگاه بزرگ افغان هم یاد میشود.

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

عشق ومستی


بدل تابید عشق انورجانانه پی درپی........
نوای شوق می آید ازان کاشانه پی درپی.......
جهانی را زآه سوز ناکم واژکون سازم.......
دهد ساقی اگر زان باده رندان پی درپی.......
نخواهم هیچگه از عشق مستی دست بردارم......
بپایم گر حوادیث افگند زولانه پی درپی........
اگر چه مشت خاکم عاری از اسرار کی باشد........
برون صد گنج می آید از این ویرانه پی درپی.......
نیندازد اثر بر قلب سنگش چون سرموی........
کشم از دل اگر صد نعره مستانه پی درپی......
کجا از چین زلفش عقده پیچیده بکشاید........
زند مشاطه بیحاصل بزلفش شانه  پی درپی.....
بهر محفل که شمع معرفت روشن شود آنجا......
زجذب شوق سوزد صد چومن پروانه پی درپی....
نماند وادی عشق جنون در دهر عاشقان خالی......
از این محفل روم در کوی یاس روزانه پی درپی.....

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

حسرت


دریغا گلشن عشقم خزان شد......عذار من برنگ زعفران شد.....
وفا جستم جفا دیدم چگویم........نکو گفتم خطا دیدم چگویم.......
نهادم دست بردست نگاری.....که عهدش را نبود پایداری.......
نبود چز صداقت پیشه دل......شکست ازسنگ حسرت شیشه دل.....
وفاعشق مستی پیشه کردم.....نه از نقص وفا اندیشه کردم.......
کنون آواره سحرا دردم........غریق لجه دریای دردم.........
بپایم نیش زد خارجدای.........بدوشم بار شد بار جدای.......
وفا از هیچ دلداری ندیدم......بگل همدوش جز خاری ندیدم......
چو شمع عشق من خاموش گردید.........بحسرت پیک دل همدوش کردید....

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

بهار


از بهارستان معنی مشکریز.........
پرخروش وگرم جوش و عشق خیز.....
جلوه ها زان آفتاب آورده ای......
ذره را در پیچ تاب آورده ای.....
راز ها از کوی عشق آورده ای...
در مشامم بوی عشق آورده ای....
مست دل از جام آثار تو شد.......
شادمان از فکر بیدار تو شد......
شاعران یارند اندر غیاب.....
خورده اند از چشمه سار آب....
است آماج خیال ما بلند.........
صید معنی آوریم اند کمند.....
چون سخن گویم اندر محفلی...
گرنباشد اندر آن اهل دلی.....
فکر ما در عالم دیگر بود.....
در دل ما شورها مضمر بود....
ما بصورت گرچه دور افتاده ایم......
از ره دل در حضور افتاده ایم.....

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

آهنگر


آهنگر. این تصویر از آهنگر در حال کار کردن میباشد که استفاده  مواد سوخت آن از زوغال سنک میباشد بسیار کار سخت ودشوار میباشد.

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

نشان از سابق


  • این درخت که از دیگر درختان  کلان میباشد این یک نشان   بعد از هم پاشیدن حکمت داکتر نجیب الله  در ولایت  بامیان میباشد . بمثل همین درخت چنار بسیار زیاد وجود داشت که تنها همین یک درخت  باقی مانده است و دیگرانش را بعد از حکمت نجیب الله  قطعه قطعه شده است .

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

مرگ زنی ازسرما

ولایت دای کندی ولسوالی اشترلی. یگ زن همرای دو کودکش از نداشتن مواد سوخت  از شدت سرما جان دادند. یگشب که سرما زیاد میشود  مردوم متوجه میشود و به خانه آن زن میرود متوجه میشود که روح آن زن از جسمش خارج شده است  ولی آن دو تا طفل رمقی دارد به کلنیک مبرد این وحشت ناک ترین واقیع میباشد و دیگر معلوم نیست که آن دو طفل زنده است یانه.
بنا بر این که تمام جامعه جهانی  میگوید که کمک به افغانستان مکنم  ودر مناطق دور از شهر همچون مرگ های رخ میدهد آن کمک کننده ها  کجا خواب شان برده است شاید از این کمک کننده ها تا بحالا ولسوالی اشترلی را ندیده باشد. فقط نردیک های  شهر و به ارباب ویاریس قریه. کمک کرده باشد. ولی از مردوم بیچاره که  میمرد هیچ خبر ندارد شرم آور است برای همه کمک کنند گان و دولت افغانستان.

برف در بامیان روز عید


روزهای عید همچون برف سنگین در بامیان میبارد همچنان برف میباشد که رفت و آمد مردوم کم و کمرنگ میباشد.
کیم من ازوفا آواره یی.وامانده ازهوشی......زخاطر رفته یی.افسرده یی. راحت فراموشی.....قرین درد مهجوری.اسیر محنت دوری......وفا گم کرده یی.الفت شعاری. مست مدهوشی......زنیرنگ تعلق دور وبا پیمانه هم پیمان......سیه. مستی.بخاک افتاده یی.رند قدح نوشی......سرا پاسوزو سازواشک وآه ناله افغان......تألم پیشه یی.در ماتم هجران سیه پوشی......غمینی مبتلا دام الفت.آروزومندی.......به غم خو کرده أم اندو شعاری حسرت همدوشی........وفا جوی چو مجنون رهسپار دشت محرومی........خمیده قامتی همچون هلال از یاد آغوشی........گداز شعله وشوق وحرارت نیست در قلبم.........زاشک وآه مأیوسم برنگ شمع خاموشی..

قهرمان


این عکسی از علی عاشوری قهرمان تکواندو در کانادا که در سال October 2009 در کشور کانادا در زیر سن 16 بر گزار شده بود  علی توانیست که مقام اول را با مدال طلاه  بدست آورد. علی 15 سال بهار زندگی را سپری نموده است .

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

دانستم

ترا بامن سرمهر وفا بوده است دانستم.....جهانی در فراقت مبتلا بوده است دانستم....نگاهت بهتر از کیمیا بوده است دانستم.....(جمالت مظهرنور خدا بوده است دانستم.....دولعل میکشت معجزنما بوده است دانستم.....چو درعالم بدیدم طاق آن ابروی جفت تست.....جهانی غمزه ونازوادا اندر نهفت تست.....چرا بر این سخن ای ساحردلها شگفت تست.....( به ایمامیبری دین ودل عشاق مفت تست.....دلم در بند آن زلف رسا بود است دانستم).....ندیدم غیر بد نامی دیگر ازاین جهان حاصل.....تپیددل در برم هر لحظه از هجر تو چون بسمل.....اگر باشی بتا باشادی و مسروریم مایل.....(کشابانوک مژگان عفده بخل حسداز دل.....که تیغ ابرویت مشکل کشابود است دانستم).....بگردانی اگر گاهی بسویم رویت ای محبوب......سرا پا چشم گردانم باز بینم سویت ای محبوب.....هزاران مرده احیا میشود از بویت ای محبوب.....(نسیم عطرپرور میرسد از کویت ای محبوب......مسیحادم چنین باد صبابودا است دانستم).....نموده دور عشقت از سرمهر فکر باطل را.....بمنزل میرساندعشق حق مردان کامل را.....وگرنه من چسان طی مینمودم راه منزل را.....(بنازم جذب حسنت میکشد عشاق مسکین را.....منم چون کاه ومهرت کهربا بوده است دانستم).....کجا جان رابرد مرغ دلم از شستت ای ظالم.....مرا بر باد خواهد داد چشم مستت ای ظالم.....شوم آخر شهید ابرو پیوستت ای ظالم.....(فغان وناله وفریاد وداد از دستت ای ظالم.....که قتال من آن چشم سیاه بود است دانستم).....بمحفل جلوه گر بنموده ای تا سر وقامت را.....بدندان میگزد اغیار انگشت ندامت را.....چه جویم دیگر ای جان از تو اعجاز و کرامت را.....( حضر بینم کنون هنگامه روز فیامت را.....زرویت محشری اینجا بپا بوده است دانستم).....بتی دارم نیابد کسی ورا در جستجو هر گیز.....به عالم نیست مانندش گل با رنگ بو هر گیز.....ندیدم چشم گهتی مثل او یار نیکو هر گیز.....( بخوبی نیست حور و یا پری مانند او هر گیز.....عفیفه.پاک دامن.باوفا بوده است دانستم)

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

بکن رحمی

نگارااز وصالت خود مراتاکی جدا داری......چوشادم میتوانی داشت غمگینم چراداری
چه دلداری که هر لحظه دلم از غم به جان آری.....چه غم خوارم که هرساعت تنم رادربلاداری......بکام دشمنم دادی وگوی دوستت دارم....چگونه دوستی باشی که جانم در عنا داری.....چه دانم تا چه کردستم من مسکین بجان تو.....که گرگردم هلاک از غم هلاک مکن رواداری.....بکن رحمی که مسکینم بخشایم که غمگینم.....بمیرم گرچنین دایم مرا از خود جدا داری......مرا گوی مشو غمگین که خوش دارم ترا روزی......چو من خو کرده ام از غم تو آنگا خوش کرداری.....ای( )کیست تالااز قدعشق کو که هرکو.......میان خاک خون غلطان چواوصد مبتلا داری

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

پیام

کار ما امروز چی خام افتاده است...... ارتبات با مسیچ و پیام افتاده است
من که گفتم چون در میان دوستان....... من ندانم که بدشمنان افتاده است
گفتوگو ما بوداز همه پنها نـــی...... لیک در میان خاص وعام افتاده است
هر کسی گوید چون مرادایوانه ای...... خود ندانم این چی خام افتاده است
در گلستان میروم من هرد مــــی...... بوی آن دلبر بر مشام افتاده است
زلف آن دلبر بهر سو پیچ پیچ ......... مر غ دلم چونکه بدام افتاده است
تا بدیدم عکس او عشق شد همدمی ........ بر سرم چون سودای خام افتاده است
تانشسته ام همچو درپهلوی او ........ در دلم مهر الفت مدام افتاده است
آخر آن بر من ستم کرد و رفت ........ آن نگاه اوبر دیگران افتاده است
آن مرغ الفت ازکفم پر کشید.......... چون بدست آن زاغ مدام افتاده است
مجلیس عیش طرب بر من مدام ........... بر دل بشکسته ناتوان افتاده است
من چو بیتاب از سلام ازکلام.......... همچو پیمان فکر خام افتاده است

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

عید قربان در بامیان

عید قربان. در روز اول ودوم عید قربان آسمان بامیان پوشیده از ابر بود و همچنان برف میبارید وروز سوم عید هم بعد از ظهر همچنان آسمان بامیان پوشیده از ابر بود

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

از کاندید تا کار هایشان


سلام دوستان کاندید های محترم از اول این کارهارا شروع نموده است  قرار بود اشرف غنی احمد زی به بامیان بیاید  خودش نیامد اما این آثارش آمد شما به این عکس میبینید که چی کارهای  جامعه ساز نموده است اگر این محترم ریس جمهور ما شود ما درآهنده از این ریس جمهور چه توقع داشته باشیم
ایا تمام مملکت را همین طور خواهد نمود   که امسال بامیان یکی از پارک صلح بخود نام  کسب نموده است  این است پارک صلح  چی گلهای زیبا  احمد زی در ابامیان کاریده است.

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

گران جان

بیا جانا که با پیمانه نو سازیم پیمان را......
نگهدارد خدا از چشم حاسد بزم مستان را.....
بسنگ کودکان بازیچه گشتم از گران جانی....
چو کی پر کرده ام از سنگ حسرت جیب دامان را....
زاوراق دل من یگ ورق بر کس نشد ظاهر.....
برم سربسته در خاک لحد این طرفه دایوان را...
زهر فرزند بوی پرهن شایع نمیگردد....
بجز یوسف که در شورآورد او پیر کنعان را...
زچشم سرمه سایت ناله های اندر گلو میرد...
به بزمت نشنوی هر گز زعاشق آه و افغان را...
نگردد نور حق بنهفته زینسان پرده پوشیها....
به انگشتی نشاید کرد پنهان مهر رخشان را....
از آنرو عاشقان را غایت کامل خدا باشد.....
که از دامن بیفشا ندند گرد کفر ایمان را....
نشانم شعله دل را به آب دیده از طغیان...
بمن دردی عطا کن تا نگیرم نام در مان را...
عجب نبود گر ازفیض لبت رنگین سخن گشتم...
کنم خون دردل از وصف لبت لعل بدخشان را...
بمژگان راه اشک آرزو هم میتوان بستن....
اگر باخس توانی سدره امواج طوفان را....
چو در شب خواب دیدم زلف او حیرات قرین گشتم...
که پردازد به تعبیر این چنین خواب پریشان را....



۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

دیر سوزی

درون سینه ام نبود بجز از عشق ایثاری...... که دارد بخت خواب آلود من طبع بیداری.......ندامت ها ندیمم گشت نومیدی جالیسم شد......تهی ننمود گردون دوش من از بار ادباری.......خزان خرمی آمد خراب خسته زارم.......نخیزد جز ندای یآس از طبع حزین باری.......زابر خاطرم جز اشک مایوسی نمی ریزد..........سیه روزم بیاد زلفش از بخت نگون ساری........دوصد نفرین بدان عمر یکه سر افگندگی دارد......خوشا مردیکه حق گوید سرافرازد سرداری.........زشرم دیر سوزی شمع آسا آب گردیدم........کنون جز اشک حسرت ریختن ناید زمن کاری....کجا باید برم این گوهران بحر عرفان را.........خریداری ندارد گوهر فکرم ببازاری....حرارت در کلامم گر بود جانا مرنج از من......که طبعآ شعله میخزد زقلب زار تب داری......زداغ نامرادی سینه ام رشک گلستان شد.....من و بادیده غمدیده زین پس سیر گلزاری......زکاخ عشرت من خشت آسایش فرود آید......نگردد سر بلندی تابع بخت نگون ساری.......بباغ دلربای شرمساری گل پرستارم......که میخواهد دهد گردون بدستم دسته خاری:

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

کاسه خالی

این مرد دهقان است که بالای زمین های خود کار میکند و با خوردن نان ظهر میباشد و پسر دارد خورد میباشد پسرش منتظیر است پاره از نان خشک بدست گرفته که از مابین دیگ که در پیش رویش میباشد طعام بخورد ولی دیگ همچنان خالی است وپدرش نان را با چای نوش کان میکند پسرش که گپ را نمیفهمد میگوید که من از این دیگ غذا میخواهم  وهمچنان منتظیر است.

سخت ترین شکنجه


این کودک است در سن 4 ساله که دنبال آب روان است ودر بین راه  در بالای خاک از بسکه خسته مباشد خواب کرده است
شما دوستان ببنید که این کار مشقت را که یگ کودک افغان  انجام میدهد. شماه چه نظر میدهد در باره این کودک خورد سال
که چی باعیث شده است  که این کار سخت ودشوار را انجام میدهد.
نظرات شمارا در باره این کودک خواهانیم.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

آبرو


آبرو با کس نمانده مال گشته آبرو....آبرو بنگر که در مال جهان پیدا شده....اختیار از مرد رفته زن بگشته اختیار....تو بیبن بانک خروس ازماکیان پیداشده....طفل کان با مادران دایم دارد جنگ شور....دشمن مادر تو بیبن که دختران پیداشده....اختیار اندر میان خویش قوم هرگیز نماند....چغل ناک اندرمیان مردمان پیدا شده....اسپ تازی زیر پالان حال دوذخ بنگرید....با لجام نقره کوپ اشتران پیدا شده....از نماز روزه دست مردمان برداشته....از مسلمان کس نمانده کافران پیدا شده....هرکجا باشد حجاج افتاده زیر اندر زمین....مطریب بقال بنگر نو جوان پیدا شده....ای غریبان چشم بگشاه حال دنیاه بنگرید....مهر شفقت رفته است آخر زمان پیدا شده..

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

در باره عشق

اشتقاق واژه های عاشق ومعشوق از عشق است معنای لغوی عشق دوستی ومحبت است به حد افراد است ونیز مشتق از عشقه است . به مثل گل پیچان  که بدور درخت پیچده وآب انرا بخورد و رنگ انرا زرد کند  وبرگ انرا بریزد و بعد از مدتی نیز خشک شود عشق چون نیز بکمال خود رسدقوه را ساقیط گرداند وحواس را از کار بیندازد وطبع را از غذا باز ماند.
برخی از ترکیبات ساختار دستور عشق عبارتند از جام عشق شوق عشق غم عشق زنگار عشق قرعه عشق بازار عشق غیرت عشق  سلطان عشق باده عشق.
عاشق شدن حرف به شخص زیباه علاقمند شدن نیست بلکه به معنای باز سازی اجتماع ودیدنو از جهان است. عموما شاعرانند که عاطیفه وعشق را لا بلای واژه های زبانی در فورم{ شکل } و به خیال ودرد ازعمق دل خودرا بقلم میاورد و تمام درد وغصه های خودرا به محرم راز خود قلم را انتخاب مکند و به شعر و غزل حرف دل خودرا بیان مکند ..اندیشه خلاق.. شان رادر مهیت حلاجی کرده واریه میدهد.این عشق ها اکثرا برای ایجاد خود به انگیزه شخصی نیاز دارد که حاصل شوز وگداز شاعرانه گردند.
ویگ عالم از اسرارمیباشدهر کس به این اسرار آگاه نیست.تنها رمز این سکوت شب سیاه راعاشق ناکام میداند که چه رمزهای نهفته است مدتی است که همسفر هم غزل همین سکوت شب که چادر سیاه را بر سر دارد همراز من میباشد.
تنها راه است که با ستاره های آسمان و شب خموش انس داشته باشم.
بعضی ها پیدا میشود که از اسرار اگاه است تسلی میدهد ونوید میدهد چند روز بعد انحرف را فراموش میکند  و رها کرده ودر عوض مرحم بگزارد بروی زخم نمک گزاشته  که این سخت تر از هر شکنجه میباشد.در این جهان کسی پیدا نشد که قلبم را برون آورد وآنرا مورود مطالیعه قرار بدهد و به آن رسیدگی کند. و دنیاه را برنگ خاص در پیش چشم مزین نمای...........
زما هر آنچه به این گنبد دودر ماند.........کلام عشق وفا بهترین اثر ماند........عذار صفحه زخون دلم نگارین شد.........
که از نهال وجودم همین ثمر ماند........چنان فشرد مرادست حادثات زمان......که جای اشک بجا پاره جگر ماند..........
بیار بر سرم ای چرخ هر چه بتوانی.......که نی جفا ونه این قلب نوحه گر ماند.......زغیر دفتر نظمم مجوی میراثی......
که جز سخن نه مرا گنج سیم وزر ماند.


۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

پیمان

سخن وحرف زبانم بسته شده پیمان....مهربانان کی مهربانی میکند پیمان...من فدای دوست بیگانه خو گردم....باشم به نامت آشناه و رویت پیمان....در بین قصر خانه پیچیده باشی....افشآی جهان گردیده راز تو پیمان....چشمش بیگ تیر نگاه مرغ دلم را میزند....طاق است در صنف بتان ابرو کمان پیمان....دوکان به بازار محبت بازکرد....بکسی چه رسد نفع زیان پیمان....دارد دلبرشرر ازرخسار خویش....هر لحظه میزند آتش بجان پیمان....بی جرم وجریمه بزیندان کیستم....از قید وبند آزاد کی شوم پیمان؟



۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

عاشق نالان



سلام بر تو ای عزیز من      بر شهر کوه دشت تو      بر مسلمان هندو هم کیش تو   همه خوبان سجده کند در پیش تو
کلی بیگانه وهم خویش تو     تا بماند غصه اندر دل ریش تو    {پیمان} میرود از پیش تو       دور گشتی تو زمن   کردی تو غمخواری   در مریضی پرستاری     جانم بفدا تو آیی    پرسیش احوال مایی   تو اجازه داری   حالا کی استی تو بمن   
همه وقت استم بفکر تو   من شدم نصیب تو   او است حبیب تو   دیگری هم خطیب تو  اما چشم کور شد از من
وعده دادی تو مرا    از کام خود چشیدی  صبح شام در کمینم   رفتی تو از پیش ما   در مزهب عاشقان یکیست   هندو مسلمان یکیست   شب روز یگسان یکیست    عشق هر انسان یکیست   سجده بتان یکیست   هم دین هم کیش ماه   دل زمن ربودی تو   
     چشم زمن پوشیدی تو   راز دلم نشنیدی تو     پیش دیگران گفتی تو      حالا شدم رسوا ما  
وعده  وصلت شنیده ام    مار زخم بخود پیچیده ام   از خواب راحت پریده ام   پراهن خود دریده ام   لزت عمر نچشیده ام
در گلستیان گلی نه چیده  ام    غصه { پیمان} همسفر ما  

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

گور دست جمعی

در شهر جدید بامیان مردوم محل که برای ساختن خانه بودند یگ گور دست جمعی را در حال کندن خاک پیدا نمودند
و تاحالا معلوم نشده است که چند نفر چی وقت وکیها انهارا بقتل رساندن و مقام ولایت از کابل هیت خواستند تا در باره این
گور دست جمعی بررسی نماید.
و این عکس که معلوم میشود از گور دست جمع میباشد